وداع حضرت حسين با قبر جدش
امام حسين عليه السلام در شب دوّم به کنار قبر جدش صلي الله عليه و آله شتافت در حالي که غمگين و اندوهناک بود تا از ستم ستمکاران نزد آن حضرت شکايت بَرَد. امام عليه السلام در برابر قبر شريف ايستاد، دو رکعت نماز خواند، بسيار متأثر شو افسرده خاطر بود، آنگاه از محنتها و گرفتاريهايي که بر آن حضرت وارد شده بود، شکايت کرد و گفت:
«خداوندا! اين قبر پيامبرت محمد است و من فرزند دختر محمد، ماجراهايي برايم پيش آمده که تو مي داني. خداوندا! من معروف را دوست مي دارم و از منکر، بيزارم، اي دارنده شکوه و عظمت، به حق اين قبر و هر کسي که در آن است از تو مي خواهم براي من آنچه را موجب رضايت تو و پيامبرت مي باشد، انتخاب فرمايي».
امام حسين جدش را در خواب مي بيند
حضرت حسين عليه السلام براي مدتي طولاني به قبر جدش نگاه کرد، در حالي که اطمينان يافته بود که ديگر آن را نخواهد ديد، آنگاه به گريه افتاد.
هنوز سپيده صبح ندميده بود که آن حضرت را خواب فرا گرفت، جدّش حضرت رسول صلي الله عليه و آله را در خواب ديد که با گروهي از فرشتگان آمده بود. آن حضرت، امام حسين عليه السلام را در آغوش گرفت و ميان دو چشم وي را بوسيد در حالي که به وي مي فرمود: «اي پسرم! گويي که تو به زودي در کرب و بلا در ميان جمعي از امتم، کشته شده و سربريده خواهي شد در حالي که تشنه خواهي بود و به تو آب نخواهند داد و تشنه کام خواهي بود اما سيراب نخواهي شد، آنها با اين وجود به شفاعتم در روز قيامت اميد خواهند داشت، براي آنان در نزد خداوند، بهره اي نخواهد بود.
عزيزم! حسين! پدر، مادر و برادرت بر من وارد شده اند آنها مشتاق تو هستند، همانا براي تو در بهشت درجاتي است که جز با شهادت به آنها دست نخواهي يافت...».
امام حسين عليه السلام براي مدتي طولاني به جدش صلي الله عليه و آله نگاه کرد و عطوفت و مهرباني آن حضرت را نسبت به خود، به ياد آورد. آنگاه، اشتياقش فزوني يافت و محنتهاي بزرگي که از حکومت اموي بر او وارد مي شد، در نظرش مجسم گشت؛ زيرا وي يا بايد با فاجر بني اميه بيعت کند و يا کشته شود. آنگاه به جدش متوسل شد و با تضرع به او گفت: «اي جد من! نيازي به بازگشت به دنيا ندارم، مرا نزد خود ببر و مرا با خود به منزلت وارد کن».
پيامبر صلي الله عليه و آله متأثر شد و به وي فرمود: «بايد به دنيا باز گردي تا شهادت روزي ات شود و پاداش بزرگي که خداوند در آن براي تو قرارداده است، تو و پدر و عمو و عموي پدرت، روز قيامت در يک گروه محشور مي شويد تا وارد بهشت گرديد» (1) .
حضرت حسين عليه السلام پريشان و مضطرب، از خواب برخاست، در حالي که امواجي از درد و غم بر او دست يافته بود و به يقيني که کوچکترين شکي در آن راه نداشت، رسيده بود که حتماً شهادت روزي اش خواهد گشت، پس همه اهل خانه اش را جمع کرد و آن خواب غم انگيز را برايشان گفت، در آن روز در شرق زمين يا در غرب آن، هيچ کس بيش از اهل بيت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله غمگين و هيچ مرد و زني بيشتر از آنان گريان نبود (2) .
وداع امام حسين با قبر مادر و برادرش
حضرت حسين عليه السلام در تاريکي شب به سوي قبر مادرش، يادگار پيامبر صلي الله عليه و آله و پاره تن آن حضرت رفت و مدتي در برابر قبر شريفش ايستاد، در حالي که نگاههاي آخرين وداع را بر قبر مي افکند و عواطف سرشار و مهربانيهاي فراوانش را به ياد مي آورد، دوست مي داشت که زمين باز شود تا مادر، وي را همراه خود به زير خاک برد، آنگاه به گريه افتاد و با قبر، وداعي گرم نمود و سپس به طرف قبر برادر پاکش حضرت حسن عليه السلام رفت و با اشک خود، زمين قبر را سيراب کرد، در همان حال دردها و غمها او را در بر گرفته بودند. پس از آن، غرق در اندوه و غم به خانه خود بازگشت (3) .
هراس بانوان بني هاشم
هنگامي که امام تصميم به ترک مدينه و پناه بردن به مکه گرفت، بانوان خاندان عبدالمطلب، در حالي که به شدت محزون و متأثر بودند، جمع شدند؛ زيرا خبرهاي بسياري از رسول خدا صلي الله عليه و آله در مورد کشته شدن فرزندش حسين عليه السلام، به آنان رسيده بود.
آنها شروع به نوحه سرايي نمودند و صدايشان به گريه بلند شد. منظره اي هراس انگيز بود، حضرت حسين عليه السلام با اراده اي محکم، روي به آنان کرد و فرمود: «شما را به خدا! اين کار را که معصيت خداوند و پيامبر مي باشد، آشکار نکنيد».
دلهايشان به درد آمد و فرياد زدند: «نوحه سرايي و گريه را براي چه کسي مي خواهيم، امروز نزد ما همانند روزي است که رسول خدا صلي الله عليه و آله، علي، فاطمه و حسن درگذشته بودند... خداوند ما را فداي تو قرار دهد، اي محبوب نيکان!...».
يکي از عمه هاي آن حضرت به سوي او آمد در حالي که چهره اش برافروخته شده بود. با صدايي که از گريه مرتباً قطع مي شد، گفت: هاتفي را شنيدم که مي گفت:
وان قتيل الطف من آل هاشم
اذل رقاباً من قريش فذلت
«آن کشته سرزمين طف، از خاندان هاشم، گردنهايي از قريش را به ذلّت نشاند و آنها خوار شدند».
امام عليه السلام او را آرام کرد و دستور به شکيبايي داد همان گونه که ديگر بانوان از خاندان عبدالمطلب را چنين امر فرموده بود (4) .
همراه با برادرش فرزند حنفيه
«محمد بن حنفيه» پريشان نزد حضرت حسين عليه السلام شتافت در حالي که به سختي قدم بر مي داشت و از شدت غم و اندوه، به درستي راه خود را نمي ديد، هنگامي که در جاي خود قرار گرفت، روي به حضرت حسين عليه السلام کرد و با کلمات بريده اي همراه با اخلاص و دلسوزي نسبت به آن حضرت، گفت:
«برادرم! جانم فداي تو باد! تو محبوبترين مردم و عزيزترين آنان نزد من هستي، سوگند به خدا! نصيحتي را براي کسي از مردم، باز نمي دارم و کسي از تو به آن شايسته تر نيست، تو همچون جان و روح من هستي، تو بزرگ اهل بيت مني، تو کسي هستي که بر او اعتماد دارم و طاعتش برگردن من است؛ زيرا خداوند تبارک و تعالي تو را شرافت بخشيده و از سروران اهل بهشت قرارداده است، من مي خواهم پيشنهادي به تو بکنم، پس آن را از من بپذير...».
محمد، با اين سخن دلسوزانه، عواطف سرشار خود را که پر از دوستي و احترام نسبت به برادرش بود، ابراز داشت. امام به سوي او توجه فرمود و محمد گفت: «به شما پيشنهاد مي کنم که تا مي تواني از بيعت با يزيد بن معاويه و از سرزمينهاي مختلف، دور شوي و سپس فرستادگان خود را براي مردم بفرستي، پس اگر با تو بيعت کنند، خداوند را بر آن، سپاس گويي و اگر برگرد کسي غير از تو جمع شوند، خداوند نه دين تو را بدان سبب ناقص مي گرداند، نه عقل تو را، نه بزرگواري و نه فضيلتت را، من بر تو مي ترسم که به شهري از اين شهرها وارد شوي و مردم اختلاف پيدا کنند؛ گروهي همراه تو باشند و گروه ديگر بر عليه تو، آنگاه با هم به زد و خورد بپردازند و تو نخستين هدف نيزه ها گردي، در آن صورت، بهترين همه اين امت از حيث خود و پدر و مادر، خونش ضايع ترين و خاندانش، خوارترين مي شوند...».
امام حسين عليه السلام به وي فرمود: «به کجا بروم؟»
«در مکه اقامت کن که اگر در آنجا آرامش يافتي، همانجا مي ماني و الّا به شنزارها و شکاف کوهها روي کن و از شهري به شهر ديگر برو تا ببينيم که سرنوشت مردم به کجا مي انجامد و بدين ترتيب رأي تو درست ترين و کار تو دورانديشانه ترين خواهد بود تا اينکه به پيشواز حوادث بروي و کارها در آغاز بر تو مشکل نگردد که به آنها پشت کني» (5) .
امام، بي اعتنا به حوادث، به سخن آمد و او را از عزم و تصميم کاملش بر نپذيرفتن بيعت يزيد، با خبر ساخت و فرمود؛ «برادرم! اگر در دنيا ملجأ و پناهگاهي نباشد، با يزيد بن معاويه، بيعت نمي کنم».
فرزند حنفيه، به گريه افتاد، زيرا از واقع شدن مصيبتي کمر شکن، مطمئن شده بود و آن مصيبتها و محنتها را که بر برادرش جاري خواهد شد، به ياد آورد. امام از دلسوزي اش تشکر کرد و به او فرمود: «برادرم! خداوند جزاي خير به تو بدهد؛ زيرا دلسوزي نمودي و به صواب رهنمون گشتي، من قصد دارم که به سوي مکه خارج شوم، من و برادران و برادر زادگان و شيعيانم، وضعشان وضع من و نظرشان نظر من مي باشد، اما تو، اشکالي ندارد که در مدينه بماني و در اينجا مسائل را ناظر باشي و چيزي از مسائل آن را بر من پنهان ننمايي» (6) .
وصيت امام حسين به فرزند حنفيه
امام، وصيتنامه جاويدان خود را براي برادرش فرزند حنفيه نوشت که در آن از عوامل انقلاب بزرگش بر ضد حکومت يزيد، سخن گفته است. در اين وصيتنامه بعد از نام خدا آمده است:
«اين است آنچه حسين بن علي عليه السلام به برادرش محمد بن حنفيه وصيت نموده است، حسين شهادت مي دهد که پروردگاري جز خداوند يکتا نيست و شريکي ندارد و محمد بنده و فرستاده اوست که به حق از جانب او آمده است و بهشت حق است و آتش حق و روز قيامت بدون شک خواهد آمد و خداوند آنان را که در قبرها هستند بر مي انگيزد. من از روي بيهودگي و خودسري حرکت نکرده ام و نه براي تباهي و يا ستم، بلکه براي طلب اصلاح در امت جدم صلي الله عليه و آله قيام نموده ام، مي خواهم امر به معروف و نهي از منکر کنم و با روش جد و پدرم علي بن ابي طالب رفتار نمايم، هر کس مرا به حق بپذيرد، خداوند به حق سزاوارتر است و هرکس بر من اعتراض کند، صبر مي کنم تا خداوند ميان من اين قوم حکم کند که او بهترين حاکمان است. اين وصيت من براي تو است اي برادر!، من توفيقي جز به خدا ندارم که بر او توکل کرده ام و به سوي او باز مي گردم» (7) .
به خاطر اين هدفهاي والا بود که امام، انقلاب جاويدانش را آغاز کرد؛ زيرا آن حضرت بيهوده و خود سرانه خارج نشد و درپي هيچ نفع مادي براي خود و خاندانش نبود، بلکه بر ضد حکومت ظلم و طغيان قيام کرد، مي خواست بناهاي بلند عدالت را در ميان مردم به پاي دارد و چه با شکوه است گفتار آن حضرت که فرمود:
«پس هر کس مرا به حق بپذيرد، خداوند به حق سزاوارتر است، و هر کس به من اعتراض کند، صبر مي کنم تا اينکه خداوند ميان من و اين قوم حکم کند که او بهترين حاکمان است».
امام، قيام خود را چنين مشخص فرمود که براي احقاق حق و نابودي باطل بوده است. آن حضرت به نام حق، امت را فرا خواند که برگرد او جمع شوند تا حقوق خود را حمايت کنند و کرامت و عزت خود را که به دست امويان درهم کوبيده شده بود، محافظت نمايند و اگر امّت به ندايش پاسخ ندهد، حرکت انقلابي اش را با صبر و پايداري در مبارزه با ستمکاران و تجاوزکاران، ادامه دهد تا خداوند ميان وي و آن قوم، حکم نمايد که او بهترين حاکمان است... نيز آن حضرت مشخص نمود که مي خواهد بر شيوه جد و پدرش حرکت کند نه بر شيوه هيچ يک از خلفا.
در اين وصيتنامه مواردي است که در مطالعه علل قيام آن حضرت عليه السلام به آنها مراجعه مي کنيم.
امام، پس از وصيت به برادرش محمد، براي سفر به مکه آماده گرديد تا با حجاج بيت اللَّه الحرام و ديگران، ملاقات کند و اوضاع موجود در کشور و آن بحرانها و خطرهايي که امّت در روزگار يزيد با آن دست به گريبان است، با آنان در ميان بگذارد.
امام عليه السلام پيش از آنکه مدينه را به سوي مکّه ترک کند، به مسجد جدّش پيامبر صلي الله عليه و آله وارد شد و در حالي که غرق در غم و اندوه بود، آخرين نگاه وداع را بر آن افکند، آنگاه به محراب جدش صلي الله عليه و آله و به منبر آن حضرت نگاه کرد و خاطرات آن محبتي برايش زنده شد که جدش صلي الله عليه و آله در هنگام خرد سالي اش به وي ارزاني مي داشت؛ زيرا حسين عليه السلام در همه دورانهاي زندگي اش، آن محبتي را که جدش به وي عنايت مي فرمود، فراموش نکرده بود آنگاه که درباره او مي گفت: «حسين از من است و من از حسينم، خداوند دوست بدارد هر کس که حسين عليه السلام را دوست دارد، حسين، سبطي از اسباط است...» (8) .
امام، به ياد آورد که چگونه پيامبر صلي الله عليه و آله ارزشهاي والايي را که روح مبارکش در برداشت، به وي عطا فرمود، ارزشهايي که با داشتن آنها، خاتم پيامبران و سرور فرستادگان شده بود امام يقين داشت که آن حضرت تنها از روي عاطفه محض، آن توجه را به وي نداشت، بلکه دقت نظر ديگري داشت که همان باقي ماندن بر طريق رسالت و مباني آن حضرت بود. امام، يقين پيدا کرد که بايد آن فداکاري عظيم را تقديم کند تا اسلام را از دستبرد تبهکاران مصون بدارد...
مورخان مي گويند: آن حضرت در ميان اهل بيتش، وارد مسجد شد، در حالي که در راه رفتن بر دو نفر تکيه داشت و گفتار «يزيد بن مفرغ» را بر زبان مي آورد:
لاذ عرت السوام في فلق الصبح مغيراً و لا دعيت يزيدا
يوم اعطي من المهانة ضيما والمنايا ترصدنني ان احيدا (9) .
«نه هنگام سپيده صبح، پرندگان را پريشان سازم آنگاه که حمله کنم و نه مرا يزيد بخوانند».
«روزي که به زور خواري ببينم و اجلها به انتظار من باشند که از راه به در روم».
«ابوسعيد» مي گويد: هنگامي که اين دو بيت را شنيدم، با خود گفتم که آن حضرت به آنها تمثل نجسته مگر براي تصميمي که گرفته است، پس چيزي نگذشت که به من خبر رسيد آن حضرت به سوي مکه حرکت نموده است (10) .
امام، تصميم بر فدارکاري گرفته بود تا مسير زندگي را تغيير دهد و سخن خدا و انديشه خير را در زمين بالا برد.
اما يثرب، مهد نبوت، هنگامي که خبر حرکت حضرت حسين عليه السلام در آن شايع شد، در حزن و اندوه فرو رفت و غم و درد بر مردمش سايه افکن شد؛ زيرا مطمئن شدند که خسارت سنگيني بر آنها دست خواهد يافت؛ چون پرتوي از نور رسالت که زندگي آنها را روشني مي بخشيد، از آن دور مي شد، آن عده از صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله که بر جاي بودند به شدت اندوهگين شدند؛ زيرا در وجود حسين عليه السلام، ادامه وجود جدش صلي الله عليه و آله را مي ديدند که آنان را از زندگي و سرگرداني در صحرا، رهايي بخشيده بود.
پاورقي :
(1) الفتوح 29 - 27 / 5.
(2) العوالم، 178 - 177 / 17.
(3) الفتوح 29 / 5.
(4) مقرّم، مقتل حضرت حسين عليه السلام 138 - 137 / 5.
(5) طبري، تاريخ 342 - 341 / 55.
(6) الفتوح، ص32.
(7) الفتوح: 34 - 33 خوارزمي، مقتل 189 - 188/1.
(8) ترمذي، سنن: 658 / 5 / ح 3775؛ ابن ماجه، سنن 51 / 1 ح144؛ العوالم 34 - 33 / 17 / باب 1 / ح 4 - 1.
(9) ابن اثير، تاريخ 17 / 4.
(10) ابن عساکر، تاريخ 204 / 14. طبري، تاريخ 342 / 55.
معاويه، زندگي اش را با بزرگترين گناه در اسلام و زشت ترين جنايت در تاريخ، پايان داد؛ زيرا بدون هيچ و اهمه اي فرزند بد نهادش «يزيد» را به عنوان خليفه بر مسلمين تحميل کرد تا دين و دنياي آنان را به تباهي بکشاند و مصيبتها و فجايع جاويداني را برايشان به ارمغان آورد...
معاويه به انواع وسايل ددمنشانه دست زد تا سلطنت را در خاندانش موروثي سازد.
«جاحظ» عقيده دارد که معاويه از پادشاهان ايران و بيزانس تقليد کرد و خلافت را به سلطنتي همچون سلطنت پادشاهان ساساني و همانند سزارها تبديل نمود...
كينه يزيد نسبت به پيامبر
جان يزيد از کينه توزي نسبت به پيامبر صلي الله عليه و آله و دشمني با آن حضرت، مالامال بود؛ زيرا پيامبر در روز بدر، بعضي از افراد خاندانش را کشته بود، هنگامي که يزيد، عترت پاک را قتل عام کرد، خوشحال و شادمان بر اريکه قدرت نشست و پاي مي جنباند؛ چون انتقام خود را از پيامبر صلي الله عليه و آله گرفته بود، آنگاه آرزو کرد که اي کاش! بزرگان وي مي بودند و مي ديدند که چگونه انتقامشان را گرفته است پس از آن، شعر «ابن الزبعري» را خواند که گفته:
ليت اشياخي ببدر شهدوا جزع الخزرج من و قع الأسل
لأهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا: يا يزيد لا تشل
قد قتلنا القرم من اشياخهم وعدلناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا و حي نزل
لست من خندف إن لم انتقم من بني احمد ما کان فعل (1) .
«کاش بزرگانم در بدر مي ديدند که چگونه خزرج از ضربه هاي نيزه بي تاب گشته اند».
«آنها به شادي و شادماني مي شکفتند و مي گفتند: يزيد، دستت فلج مباد».
«ما بزرگ بزرگانشان را کشتيم و با بدر برابر کرديم و برابر شد».
«بني هاشم در مملکت بازي کردند؛ زيرا نه خبري آمده و نه وحيي نازل شده است».
«من از خندف نيستم اگر از خاندان احمد، انتقام کارهايش را نگيرم».
كينه يزيد نسبت به انصار
يزيد، به شدت با «انصار» دشمني داشت، زيرا آنان پيامبر صلي الله عليه و آله را ياري دادند، با قريش جنگيدند، سرهاي بزرگانشان را درو کردند. و بني اميه را نيز دوست نمي داشتند؛ چون عثمان در کنار آنان کشته شد و از او دفاع نکردند و سپس با علي عليه السلام بيعت نمودند و همراه وي به جنگ معاويه در صفين رفتند و پس از شهادت امام، از مهمترين عناصر مخالف معاويه بودند. يزيد، پيوسته از آنها در خشم بود و از «کعب بن جعيل» خواست تا آنان را بد بگويد، اما وي نپذيرفت و گفت:
«تو مرا پس از ايمان، به شرک فرا مي خواني. من قومي را که رسول خدا صلي الله عليه و آله را ياري کرده اند، بد نمي گويم، ولي تو را به جواني از ميان ما که مسيحي است، راهنمايي مي کنم که زبانش گويي زبان گاو نري است؛ يعني اخطل».
يزيد، «اخطل»را فراخواند و از او خواست تا انصار را بد بگويد، او پذيرفت و با اين ابيات دشنام گونه، آنان را بد گفت:
لعن الآله من اليهود عصابة ما بين صليصل و بين صرار
قوم اذا هدر القصير رأيتهم حمراً عيونهم من المسطار
خلوا المکارم لستم من أهلها وخذوا مساحيکم بني النجار
ان الفوارس يعلمون ظهورکم اولاد کل مقبح اکاز
ذهبت قريش بالمکارم کلها واللؤم تحت عمائم الانصار (2) .
«خداوند گروهي از يهود را ميان صليصل و صرار (3) لعنت کند».
«قومي که هرگاه سيل خروشان شود، آنها را با چشماني سرخ شده از شراب مي بيني».
«بزرگواريها را رها کنيد که شما اهل آن نيستيد و بيلهايتان را بگيريد اي بني نجار».
«سواران، پدرانتان را مي شناسند اي فرزندان هر پليد شخم زن».
«قريش همه بزرگواريهارا برده اند و پستي زير عمامه هاي انصاراست».
اخطل، شعر خود را با بدگويي از يهوديان آغاز کرد و آنان را قرين انصار دانست؛ زيرا در يثرب با آنها سکونت دارند و از انصار عيبجويي کرده از آن جهت که آنان اهل زراعت و کشاورزي هستند و اهل نجد و کرامت نيستند. و آنان را به ترسو بودن در هنگام جنگ متهم کرد و شرف و مجد را به قريشيان و همه پستي را به زير عمامه انصار نسبت داد!!
اين بدگويي تلخ، «نعمان بن بشير» را که يکي از عمّال امويان بود، بر آشفته ساخت. او، خشمگين نزد معاويه رفت و هنگامي که به حضور وي رسيد، عمامه اش را از سر برداشت و گفت: «اي معاويه! آيا فرومايگي مي بيني؟!
- نه، بلکه خير و کرامت مي بينم، چه خبر شده؟!
- اخطل ادعا کرده که فرومايگي در زير عمامه هاي ماست!
آنگاه نعمان به جلب نظر معاويه پرداخت و گفت:
معاوي اَلا تعطنا الحق تعترف لحق الازد مسدولا عليها العمائم
أيشتمنا عبد الاراقم ضلة فما ذا الذيي تجدي عليک الاراقم
فمالي ثأر دون قطع لسانه فدونک من ترضيه عنه الدراهم (4) .
«اي معاويه! اگر حق ما را ندهي، در آن صورت به حق «ازد» که عمامه ها بر آن قرارداده شده اند، اعتراف کرده باشي».
«آيا غلام اراقم بي سبب ما را دشنام دهد؟ مگر اراقم چه چيزي به تو خواهند رساند؟».
«من انتقامي جز بريدن زبانش نمي خواهم، پس آن را داشته باش که به جاي آن درهمها موجب خشنودي مي شوند».
معاويه گفت: خواسته ات چيست؟
- زبانش را مي خواهم.
- آن براي تواست.
خبر به «اخطل» رسيد، او به سرعت نزد يزيد رفت و از او پناه جست و به او گفت: اين همان خبري است که از آن مي ترسيدم.
يزيد، او را اطمينان داد و نزد پدرش رفته به او خبر داد که وي را پناه داده است. معاويه به او گفت: با پناه دادن ابوخالد (يعني يزيد) نمي شود کاري کرد، پس او را بخشيد.
اخطل، به حمايت يزيد از وي افتخار مي کرد و نعمان را شماتت مي نمود و مي گفت:
ابا خالد دافعت عني عظيمة وادرکت لحمي قبل أن يتبددا
واطفأت عني نار نعمان بعدما أغذ لأمر عاجز و تجردا
ولما رأي النعمان دوني ابن حرة طوي الکشح اذ لم يستطعني و عردا (5) .
«اي ابوخالد! امر بزرگي را از من دور ساختي و گوشت مرا قبل از آنکه قطعه قطعه شود، نگاه داشتي».
«وآتش نعمان را بر من خاموش ساختي پس از آنکه تصميم مهم و سختي گرفته بود».
«اما هنگامي که فرزند آزاد زني را در کنار من ديد، ناکام و بينوا برگشت؛ چون ديد از عهده ام بر نمي آيد».
اينها بعضي از حالتها و جهت گيريهاي يزيد هستند که مسخ بودن وي را نشان مي دهد. و اينکه تا چه حد در جرم و جنايت، غوطه و ر گشته و از هر خوي و خصلت درستي، به دور بوده است... از حالتهاي مضحک زمانه و لغزشهاي روزگار است که اين پليد بي بندوبار، حاکم مسلمين و امام آنها گردد.
پاورقي :
(1) البداية و النهاية 192 / 8.
(2) طبقات الشعراء، ص320، و لکن دو بيت فقط نقل کرده و عقد الفريد 321 / 5.
(3) صليصل و صرار» از محلها نزديک مدينه مي باشند.
(4) العقد الفريد 322 - 321/5.
(5) اخطل، ديوان، ص89.
وليد، هنگام نيمه شب (1) «عبداللَّه بن عمرو بن عثمان» را که غلامي نوجوان بود، به دنبال حضرت حسين عليه السلام و فرزند زبير فرستاد و علت اينکه در آن وقت وي را فرستاد، اين بود که شايد در آن وقت شب، موافقت حضرت حسين عليه السلام با بيعت يزيد را ولو مخفيانه، به دست آورد، او مي دانست که اگر آن حضرت، اين مطلب را از وي مي پذيرفت عهدش را نمي شکست و از قولش، تخلف نمي کرد.
آن جوان رفت تا حسين عليه السلام و پسر زبير را براي حضور نزد وليد فراخواند، آن دو را در مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله يافت و آنها را براي آن کار دعوت کرد، آن دو، پذيرفتند به وي دستور دادند که برود.
«فرزند زبير» پريشان شد و به امام گفت: فکر مي کنيد چرا وي در اين ساعت که معمولاً ديداري ندارد، ما را احضار کرده است؟
- فکر مي کنم طاغوتشان (معاويه) هلاک شده است، او براي گرفتن بيعت به دنبال ما فرستاده است، پيش از آنکه اين خبر در بين مردم منتشر شود.
- من هم چيزي غير از اين گمان نمي کنم، تو مي خواهي چه کارکني؟
- هم اينک جوانانم را فراهم مي آورم و سپس به سوي او مي روم و آنان را بر در خانه، مي نشانم.
- من بر تو مي ترسم، اگر وارد شوي.
- من تنها در صورتي به نزد وي مي روم که قدرت امتناع داشته باشم (2) .
سرور آزادگان به منزل خود رفت و غسل نمود و نماز خواند و به درگاه خدا دعا کرد (3) ، سپس اهل بيتش را فرمان داد تا سلاح بردارند و همراه وي خارج شوند. آنان، به سرعت برگرد آن حضرت فراهم آمدند و آن حضرت به آنها دستور داد تا بر در خانه بنشينند و به آنها فرمود: «من داخل مي شوم، پس اگر شما را فراخواندم و يا صداي مرا شنيديد که بلند گشته است، همگي بر من داخل شويد».
امام، بر وليد وارد شد و مروان را نزد وي ديد که ميان آنها قطع رابطه وجود داشت، پس امام آن دو را به نزديک شدن و اصلاح و ترک کينه ها امر فرمود .
روحيه امام عليه السلام - که بر آن سرشته شده بود - اصلاح بود، حتي ميان دشمنان و مخالفانش، پس آن حضرت عليه السلام به آنها فرمود: «باهم و صلت داشتن از قطع رابطه بهتراست و صلح از فساد بهتر، اينک براي شما وقت آن فرا رسيده است که با هم باشيد، خداوند ميان شما را اصلاح نمايد (4) .
آن دو، پاسخي به آن حضرت ندادند و سکوتي سهمگين بر آنها دست يافته بود. آنگاه امام، روي به وليد کرد و به او گفت: «آيا خبري از معاويه به تو رسيده است؟ زيرا وي بيمار و بيماري اش طولاني شده بود، اکنون حالش چطوراست؟».
وليد با صدايي اندوهناک و پريشان گفت: «خداوند تو را در مرگ معاويه اجر دهد، او براي تو عمويي با صداقت بود و اينک طعم مرگ را چشيده، اين نامه امير المؤمنين يزيد است...».
حضرت حسين استرجاع کرد و به وي فرمود: «مرا براي چه دعوت کرده اي؟».
- تو را براي بيعت دعوت کرده ام (5) .
امام عليه السلام فرمود: شخصي مانند من، مخفيانه بيعت نمي کند و بيعت مخفيانه از من پذيرفته نمي شود، پس هرگاه براي مردم خارج شدي و آنان را براي بيعت فراخواندي، ما را نيز همراه آنان دعوت مي نمايي و کار يکسان خواهد بود».
امام، درخواست کرد که مسأله تا هنگام صبح تأخير داده شود تا اجتماع عظيمي از مردم تشکيل شود و آن حضرت نظر خود را در محکوم کردن بيعت يزيد، اعلام نمايد و همّت مسلمانان را براي انقلاب و سرنگون کردن حکومت يزيد به قيام فراخواند.
وليد - بنابه گفته مورخان - عافيت طلب بود و فتنه را نمي پسنديد، پس از امام به خاطر گفتارش، تشکر کرد و به آن حضرت اجازه داد که به خانه اش برگردد.
در اينجا، آن فرومايه پليد، «مروان بن حکم» خشمگين و پر کينه بر وليد فرياد زد: «اگر اين ساعت از تو دور شود و با تو بيعت ننمايد، ديگر هيچگاه اين گونه بروي قدرت نخواهي يافت تا اينکه ميان شما و ميان وي کشته ها فراوان گردند. او را بازداشت کن که بيعت کند وگرنه گردنش را بزن».
سرور آزادگان به سوي آن ترسوي پليد، ترسوزاده دون، برخاست و به وي فرمود: «اي فرزند آن زن زاغ چشم! آيا تو مرا مي کشي يا او؟ به خدا! دروغ گفتي و پست همت شده اي» (6) .
سپس، روي به وليد کرد و او را از عزم و تصميم خود در نپذيرفتن بيعت يزيد، آگاه کرده گفت: «اي امير! ما، اهل بيت نبوت و معدن رسالت و جايگاه آمد و شد فرشتگان و محل رحمت هستيم. خداوند به خاطر ما (خلقت را) گشود و به خاطر ما پايان داد، يزيد، مردي فاسق است، شرابخوار و کشنده جانهاي حرام شده و آشکار کننده فسق مي باشد، شخصي مانند من با کسي چون او بيعت نمي کند، ولي ما و شما صبح خواهيم کرد و مي بينيم و مي بينيد که کداميک از ما به خلافت و بيعت، شايسته تراست» (7) .
اين، نخستين اعلام آن حضرت به طور رسمي، پس از مرگ معاويه، در مورد رد کردن بيعت يزيد بود که آن را در کاخ فرمانداري و در محل قدرت حاکم بدون اينکه اعتنايي و يا ترس و وحشتي داشته باشد، اظهار فرمود.
اظهار آشکار آن حضرت در مورد رد کردن بيعت يزيد، بيانگر تصميم آن حضرت و آماده ساختن خويشتن براي فداکاري از عظمت مبدأ و شرافت عقيده اش بود؛ زيرا آن حضرت، به حکم مواريث معنوي و به حکم خاندانش که محل فراهم آمدن همه کمالات انساني هستند، چگونه با يزيد بيعت مي کرد، کسي که از عناصر فسق و فجور بود، اگر آن حضرت، وي را به عنوان پيشوايي بر مسلمين مي پذيرفت، حيات اسلامي را به سوي انهدام و نابودي سوق مي داد و عقايد ديني را به گمراهي و جهالتهاي عميقي گرفتار مي کرد.
سخن کوبنده و حقي که سرور آزادگان اظهار فرمود، مروان را ناخشنود ساخت، لذا با خشونت به و ليد روي کرد و او را بر رها کردن حضرت، سرزنش نمود و گفت: «با من مخالفت کردي، به خدا! هرگز چنين فرصتي بر او پيدا نخواهي کرد».
وليد، تحت تأثير منطق امام قرارگرفت و وجدانش بيدار گشت، لذا به ردّ ياوه گوييهاي مروان پرداخت و گفت: «واي بر تو! تو به من پيشنهادي دادي که دين و دنيايم را از دست بدهم، به خدا! دوست ندارم همه دنيا را داشته باشم ولي حسين را بکشم، سبحان اللَّه! آياحسين را بکشم به اين دليل که گفته است: بيعت نمي کنم. به خدا! گمان نمي کنم کسي باخون حسين به ديدار خدا برود مگر اينکه ميزانش سبک باشد و خداوند در روز قيامت به وي نظر نکند و تزکيه اش ننمايد و عذاب دردناکي براي وي خواهد بود».
مروان او را به مسخره گرفت و گفت: «اگر نظر تو اين باشد، به صواب دست يافته اي!» (8) .
حضرت حسين عليه السلام تصميم گرفت مدينه را ترک کند و به سوي مکه برود تا به بيت اللَّه الحرام پناه جويد و از شرّ امويان و تعدّي آنان در امان باشد.
امام حسين و مروان
حضرت حسين عليه السلام فرداي آن شبي که عدم پذيرش بيعت با يزيد را اعلام کرده بود، در ميانه راه با مروان بن حکم روبه رو شد، مروان بي مقدمه به آن حضرت گفت: من دلسوز تو هستم، از من اطاعت کن تا رستگار و درست باشي!...
- «آن چه باشد اي مروان؟!».
- من به تو امر مي کنم با امير المؤمنين يزيد، بيعت کني که در دين و دنيا برايت بهتر است!
امام به شدّت ناراحت شد و استرجاع نموده، با منطقي رسا به گفتار مروان پاسخ داد و فرمود: «اگر امّت به حاکمي همچون يزيد مبتلا شود اسلام را بايد بدرود گفت، واي بر تو اي مروان! آيا مرا به بيعت با يزيد امر مي کني که مردي فاسق است، تو گفتاري ناصواب بر زبان آورده اي... من تو را بر گفته ات سرزنش نمي کنم؛ زيرا تو آن ملعوني هستي که رسول خدا صلي الله عليه و آله تو را در حالي که در صلب پدرت حکم بن ابي العاص بودي، لعنت فرمود».
امام سپس اضافه کرد: «اي دشمن خدا! از من دور شو! که ما اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله هستيم، حق در ميان ماست و زبانهاي ما به حق سخن مي گويند، من از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم که مي فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفيان و بر اسيران آزاد شده و فرزندان اسيران آزاد شده حرام است. و فرمود: هرگاه معاويه را بر منبرم ديديد، شکمش را پاره کنيد، به خدا! مردم مدينه او را بر منبر جدّم ديدند و به آنچه دستور داده شده بودند، عمل نکردند...».
مروان پليد ناپاک به خشم آمد و فرياد کشيد: «به خدا! از من جدا نمي شوي تا اينکه با خواري با يزيد بيعت کني؛ زيرا شما خاندان ابوتراب از کينه خاندان ابوسفيان سيراب شده ايد و حق داريد که آنها را دشمن بداريد و آنها هم حق دارند که دشمن شما باشد».
امام نيز بر او فرياد کشيد: «اي ناپاک! از من دور شو که من از اهل بيت پاک هستم، خداوند درباره آنان اين آيه را بر پيامبرش صلي الله عليه و آله نازل فرمود: «اِنَّما يُريدُ اللَّه لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ و َيُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً» (9) .
او نمي توانست کلام امام را تحمل کند. وي به آتش درد و اندوه مي سوخت، آنگاه امام به وي فرمود: «اي فرزند زن زاغ چشم! تو را مژده باد به هر چيزي که پيامبر صلي الله عليه و آله نمي پسندد، روزي بر پروردگارت وارد مي شوي و جدم از تو درباره حق من و حق يزيد، خواهد پرسيد».
مروان به سرعت، نزد وليد شتافت و او را از سخنان حضرت حسين عليه السلام آگاه کرد (10) .
تماس گرفتن وليد با دمشق
وليد، يزيد را از اوضاع حاکم بر مدينه آگاه کرد و او را از خود داري حضرت حسين عليه السلام از بيعت، با خبر ساخت که آن حضرت معتقد است طاعتي براي يزيد بروي نيست. يزيد وقتي اين مطلب را فهميد به شدت خشمگين شد.
دستورهاي شديد از دمشق
يزيد، دستورهاي شديدي براي گرفتن بيعت مجدّد از اهل مدينه و کشتن حضرت حسين عليه السلام و فرستادن سر آن حضرت براي او به وليد داد که متن آن نامه چنين است: «از بنده خدا يزيد، امير المؤمنين به وليد بن عتبه، اما بعد: هرگاه اين نامه من به دست تو رسيد، بار ديگر با تأکيد از مردم مدينه بيعت بگير عبداللَّه بن زبير را رها کن که وي تا وقتي که زنده باشد، از دست ما نمي رود، سر حسين بن علي عليه السلام همراه جواب، باشد که اگر چنين کردي، افسار اسبان را براي تو خواهم گذاشت و نزد من جايزه و بهره فراوان و نعمت خواهي داشت، و السلام...».
عدم پذيرش وليد
وليد، رسماً آنچه را يزيد بر عهده او گذاشته بود، در مورد کشتن حضرت حسين عليه السلام، رد کرد و گفت: نه به خدا! خداوند مرا قاتل حسين بن علي نخواهد ديد... من فرزند دخت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله را نمي کشم هر چند همه دنيا را به من بدهد (11) .
اين نامه در حالي به دست وي رسيد که امام از مدينه به سوي مکه خارج شده بود.
پاورقي:
(1) البداية و النهاية: 147 / 8.
(2) ابن اثير، تاريخ15 - 14 / 4.
(3) الدر النظيم، ص171.
(4) ابن اثير، تاريخ 15 / 4.
(5) الفتوح 17 / 5.
(6) ابن اثير، تاريخ 15 / 4.
(7) الفتوح 19 - 18 / 5.
(8) طبري، تاريخ 340 / 5.
(9) احزاب، 33.
(10) الفتوح 25 - 23 / 5.
(11) الفتوح 26 / 5.
«يزيد»، پس از هلاک شدن پدرش، رهبري دولت اسلامي را در دست گرفت در حالي که وي در سن و سال جواني بود روزگار او را پاک نکرده و تجربه ها، وي را صيقلي نداده بود. بنا به اتفاق مورخان، وي به خوشگذراني، شکار، شراب، زنان و سگان شکاري علاقه اي وافر داشت و به ارتکاب منکر و فحشا، توجهي فراوان داشت.
وي هنگام هلاکت پدرش، در دمشق نبود، بلکه در «حوارين الثنيه» در سفر شکار بود (1) ، «ضحاک بن قيس» نامه اي براي وي فرستاد که او را در مرگ معاويه تسليت مي داد و به خلافت، تبريک مي گفت و از او مي خواست تا فوراً به دمشق بيايد و زمام امور حکومت را به دست گيرد.
هنگامي که يزيد نامه را خواند فوراً همراه با کارواني از داييانش، به سوي پايتخت حرکت کرد. وي موهاي زيادي داشت و در طول راه نيز چهره اي گرد آلود پيدا کرده بود، نه عمامه اي بر سر نهاده و نه شمشيري بر کمر بسته بود.
مردم، پيش آمدند، بر او سلام کردند و تسليت گفتند در حالي که از وضعي که داشت انتقاد مي نمودند و مي گفتند: «اين همان چادر نشيني است که معاويه، وي را بر امور مردم مسلّط کرده است و خداوند از او درباره اش سؤال خواهد کرد» (2) .
يزيد، به سوي قبر پدر رفت و گريان در کنار آن نشست و چنين سرود:
جاء البريد بقرطاس يخب به
فاوجس القلب من قرطاسه فزعا
قلنا لک الويل ماذا في کتابکم
قال الخليفة أمسي مدنفا و جعا (3) .
«نامه رسان، نامه اي آورد و دل از نامه اش رميد».
«گفتيم و اي بر تو درنامه تان چيست؟ گفت: خليفه به حال احتضاراست و درد مي کشد».
سپس در کارواني رسمي در حالي که فرومايگان از اهل شام و داييانش و ديگران از بني اميه دور او را گرفته بودند، به سوي کاخ «قبة الخضراء» به راه افتاد.
سخنراني يزيد براي اهل شام
يزيد، در ميان اهل شام، خطابه اي ايراد کرد و ضمن آن اعلام نمود که عزم و تصميم وي بر ورود در جنگي و يرانگر بر ضد اهل عراق است که متن آن خطابه چنين بود:
«اي مردم شام! همانا خير پيوسته در ميان شما بود و ميان من و اهل عراق جنگي سخت در خواهد گرفت، من در خواب ديدم که گويي نهري از خون تازه ميان من و آنان جريان دارد، من در خواب مي کوشيدم که از آن نهر بگذرم ولي نتوانستم آن کار را بکنم تا اينکه عبيداللَّه بن زياد نزد من آمد و در برابر من از آن گذشت، در حالي که من به او نگاه مي کردم».
مردم شام تأييد و پشتيباني کامل خود را نسبت به او اعلام نمودند و گفتند: «اي امير مؤمنان! هر جا مي خواهي ما را ببر و با ما بر هر که دوست داري وارد شو که ما در خدمت تو هستيم و مردم عراق، شمشيرهاي ما را در روز صفين مي شناسند».
يزيد، از آنها تشکر کرد و اخلاص و وفاداري آنان نسبت به خودش را مورد ستايش قرار داد (4) در حالي که در محافل شام، مسلّم شده بود که يزيد، جنگ بر ضد مردم عراق را به خاطر ناخوشايندي آنان از بيعت با وي و همفکري شان با امام حسين عليه السلام، اعلام خواهد کرد.
همراه با مخالفين در مدينه
يزيد، از اينکه جبهه مخالفي را ببيند که در برابر قدرتش گردن ننهد و وفاداري به حکومتش را نپذيرد آرام نمي گرفت تصميم گرفته بود که سرسختانه آن را سرکوب نمايد؛ زيرا کارها براي وي آماده و گردنها در برابرش خاضع گشته و همه دستگاههاي دولتي در دست وي قرار گرفته بود، پس چه چيزي او را مانع مي شد که دشمنان و مخالفانش را مقهور سازد؟
مهمترين چيزي که يزيد را از مخالفان نگران مي ساخت، حضرت امام حسين عليه السلام بود؛ زيرا آن حضرت، نفوذي گسترده و جايگاهي بلند نزد مسلمين داشت، او نوه صاحب رسالت و سيد جوانان اهل بهشت بوده است اما فرزند زبير، آن اهميت فراوان را نزد يزيد، نداشته بود.
دستورهاي مؤكد به وليد
يزيد، دستورهاي مؤکدي به عاملش در مدينه، «وليد بن عتبه» داد تا مخالفان را به بيعت مجبور سازد. وي دو نامه براي او فرستاد. نامه اوّل به دو صورت روايت شده است که عبارتند از:
1 - «خوارزمي» آن را چنين روايت کرده است؛ «اما بعد: معاويه بنده اي از بندگان خدا بود که او را گرامي داشت و براي خود خالص ساخت و به وي قدرت بخشيد و سپس او را به سوي جاي آسايش، گلزار رحمت خويش فرا خواند! وي به تقدير، زيست و به اجل، مرد، او به من وصيت کرده و مرا به حذر کردن از خاندان ابوتراب سفارش نموده بود به خاطر جرئت آنان در ريختن خونها، تو اي وليد! دانستي که خداوند تبارک و تعالي انتقام عثمان مظلوم را به وسيله آل ابوسفيان مي گيرد، زيرا آنان ياوران حق و طالبان عدالت هستند، پس هرگاه اين نامه ام به تو برسد، از اهل مدينه بيعت بگير!» (5) .
اين نامه شامل مطالب زير بوده است:
الف - دادن خبر مرگ معاويه به وليد.
ب - هراس يزيد از خاندان نبوت، زيرا پدرش به وي وصيت کرده که از آنها حذر کند و اين امر با آن و صيتنامه ادعا شده براي معاويه، منافات دارد زيرا در آن توجه وي به حضرت حسين عليه السلام و ملزم ساختن پسرش به تکريم و رعايت مقام آن حضرت، آمده بود.
ج - سرعت بخشيدن به گرفتن بيعت از اهل مدينه.
2 - بلاذري، نامه يزيد را روايت کرده که متن آن چنين است:
«اما بعد: معاوية بن ابي سفيان بنده اي از بندگان خدا بود که خداوند او را تکريم نمود و خليفه ساخت و قدرت بخشيد و براي وي امکانات به وجود آورد، پس به تقدير، زيست و به اجل، مرد که رحمت خدا بر او باد؛ زيرا ستوده زيست و نيکوکار و با تقوا درگذشت، و السلام!...» (6) .
گمان غالب اين است که اين روايت صحيح باشد؛ زيرا تنها به خبر دادن مرگ معاويه به وليد اکتفا کرده است بدون اينکه به گرفتن بيعت از حضرت حسين عليه السلام و ديگر مخالفان اشاره اي کرده باشد، اما بنا به روايت اول، صحبت از نامه زير که يزيد براي وليد فرستاده تا حضرت حسين را به بيعت مجبور کند، بيهوده خواهد بود.
دوّم: نامه کوتاهي است که به گوش موش کوچک تشبيه شده و به سه صورت روايت گرديده است:
1 - «طبري و بلاذري» آن را روايت کرده اند، متن آن چنين است؛ «امّا بعد: حسين و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبير را به شدت بگير که هيچ اجازه اي در آن نباشد تا اينکه بيعت کنند، و السلام!» (7) .
2 - «يعقوبي» آن را چنين روايت نموده است: «هر وقت اين نامه ام به تو رسيد، حسين بن علي و عبداللَّه بن زبير را حاضر کن و از آنها بيعت بگير، پس اگر خودداري نمودند، گردنشان را بزن و سرهايشان را نزد من بفرست و از مردم بيعت بگير و هرکس خودداري کند، حکم را در موردش و حسين بن علي و عبداللَّه بن زبير اجرا کن، و السلام» (8) .
در روايت دوم، ذکري از «عبداللَّه بن عمر» نيامده و گمان قوي تر آن است که نام وي به حسين و فرزند زبير اضافه شده تا او را به جبهه مخالف ملحق سازند و او را از تأييد آشکار بيعت با يزيد، تبرئه کنند.
3 - «حافظ ابن عساکر» آن را اين گونه روايت نموده است: «مردم را فراخوان و از آنها بيعت بگير و از بزرگان قريش آغاز کن و نخستين کسي که از او شروع مي کني، حسين بن علي باشد؛ زيرا امير المؤمنين (معاويه) به من وصيت کرده که با وي مدارا کنم و نظرش را جلب نمايم» (9) .
در اين روايت، ذکري از فرزند زبير و فرزند عمر نيست، زيرا در نظر يزيد آنان هيچ اهميتي نداشتند جز اينکه ما به مطلب آخر اين نامه شک داريم از اينکه معاويه به يزيد وصيت کرده باشد که با حسين مدارا کند و نظرش را جلب نمايد؛ زيرا معاويه موضعگيري سخت همراه با دشمني و کينه نسبت به همه اهل بيت عليهم السلام داشته و همه اقدامات بي رحمانه را بر ضدّ آنان به کار برده بود که در بحثهاي گذشته به آن اشاره نموديم، گمان غالب اين است که اين جمله به آن اضافه شده تا معاويه تبرئه شود و مسؤوليت وي در مورد جرايمي که پسرش بر ضد عترت پاک مرتکب شده بود، منتفي گردد.
در اينجا يک مطلب باقي مي ماند و آن اينکه اين نامه را مورخان، به خاطر کوچکي اش همچون گوشِ موشِ کوچک توصيف کرده اند شايد سبب ارسال آن با اين اندازه آن باشد که يزيد، گمان کرده بود و ليد آنچه را به وي دستور داده است يعني کشتن حسين و ابن زبير، اجرا مي کند و طبيعي است که اين کار، عواقب ناخوشايندي در بر دارد که از مهمترين آنها ناخشنودي و خشم عمومي ميان مسلمين است که مي خواست گناه آن را به گردن وليد بيندازد و او دستور قتل آنها را به وي نداده است که اگر دستور اين کار را به وي داده بود، فرمان خاص مفصلي در اين مورد صادر مي کرده است.
هر دو نامه را «زريق»، غلام معاويه تحويل گرفت و به سرعت حرکت کرد و بدون توقف، ادامه راه مي داد تا اينکه به يثرب رسيد (10) و در حالي که «عبداللَّه بن سعد بن ابي سرح» همراه او بود، نقاب زده به طوري که فقط چشمهايش ديده مي شوند. در ميان راه، «عبداللَّه بن زبير» با او روبه رو شد و دستش را گرفت و از او درباره معاويه پرسيد، اما او پاسخي نمي داد، پس به او گفت: آيا معاويه مرده است؟ ولي او چيزي در پاسخش نگفت، وي مرگ معاويه را دانست و به سرعت نزد حضرت حسين عليه السلام رفت و خبر را به آن حضرت رساند (11) ، حضرت حسين به او گفت: «من گمان مي کنم که معاويه مرده است؛ زيرا ديشب در خواب ديدم که منبر معاويه واژگون گرديده و خانه اش را در آتش شعله ور ديدم اين را نزد خود به مرگ وي تأويل نمودم» (12) .
«زريق «به خانه وليد آمد و به حاجب گفت براي من اجازه بگير، به وي گفت که وليد به اندرون رفته و راهي به وي نيست. زريق بر او فرياد کشيد که من فرماني برايش آورده ام. حاجب وارد شد و وليد را از موضوع با خبر ساخت و او به وي اجازه داد. وليد بر تختي نشسته بود. هنگامي که نامه يزيد را در مورد مرگ معاويه خواند، به شدّت پريشان شد و برپاي مي خاست و خود را بر بستر خويش مي افکند (13) .
پريشاني وليد
«وليد» از دستوري که يزيد به وي داده بود مبني بر اينکه مخالفان را سرکوب کند، پريشان گشت؛ زيرا يقين داشت گرفتن بيعت از اين عده، کار آساني نيست مگر اينکه با آنها به خشونت متوسل شود و يا آن گونه که يزيد به وي دستور داده بود، گردنشان را بزند. معاويه با همه قدرتهاي سياسي اش نتوانست آنها را براي بيعت با يزيد مطيع سازد، پس چگونه وليد کاري را انجام مي داد که معاويه از آن ناتوان مانده بود؟
مشورت با مروان
وليد، در کار خود سرگردان شد و ديد که به مشورت با مروان، - بزرگ خاندان اموي -، نيازمنداست. او را فراخواند - مروان در حالي که پيراهني سفيد و رواندازي گلدار بر تن داشت، حاضر گرديد. (14) وليد، مرگ معاويه را به وي خبرداد. مروان، پريشان گشت. سپس، دستور يزيد، در مورد اجبار مخالفان بر بيعت و در صورت خود داري کردن، گردن زدن آنان را بر او عرضه داشت و از مروان خواست تا از روي دلسوزي به وي اظهار نظر کند و با اخلاص به وي نظر بدهد.
نظر مروان
«مروان» نظر خود را به وليد اعلام کرد و گفت: هم اکنون دنبالشان بفرست و آنها را به بيعت و داخل شدن در اطاعت از يزيد دعوت کن، پس اگر انجام دادند، از آنها بپذير و اگر خودداري کردند، آنها را جلو بينداز و گردنشان را بزن پيش از آنکه از مرگ معاويه با خبر شوند؛ زيرا آنها اگر اين خبر را بفهمند، هر کدامشان بر خواهند خاست و مخالفت خود را اعلام خواهند کرد و مردم را به اطاعت از خود فرا خواهند خواند، در آن صورت مي ترسم از آنان چيزي به تو برسد که توانايي آن را نداشته باشي، به جز عبداللَّه بن عمر که در اين مورد با کسي منازعه نخواهد کرد... با اينکه مي دانم حسين بن علي در بيعت با يزيد، با تو موافقت نخواهد کرد و طاعتي از او براي يزيد ديده نمي شود، به خدا سوگند! اگر من جاي تو بودم، حتي کلمه اي با حسين رد و بدل نمي کردم تا اينکه گردنش را بزنم، هر چه مي خواهد بشود.
اين مسأله بر وليد که کار کشته ترين و باخردترين فرد بني اميه بود، گران آمد و به مروان گفت: «اي کاش! وليد به دنيا نمي آمد و چيزي قابل ذکر نمي بود».
مروان او را مسخره کرد و بر او خرده گرفته، گفت: «از آنچه به تو گفتم بي تاب مشوکه آل ابوتراب از قديم الايام دشمن بودند و همچنان هستند، آنها کساني هستند که خليفه عثمان بن عفان را کشتند و سپس به سوي امير المؤمنين (معاويه) رفتند و با او جنگيدند...».
وليد بر او پرخاش کرد و گفت: «واي بر تواي مروان از اين سخنانت! در مورد فرزند فاطمه، بهتر از اين سخن بگوي که وي يادگار نبوّت است» (15) .
آنان در مورد فراخواني آن عده، همرأي شدند تا مطلب را به آنها بگويند و ميزان همفکري آنان با قدرت حاکمه در اين مورد را بدانند.
پاورقي:
(1) الفتوح 265 / 4.
(2) ذهبي، تاريخ اسلام 168/4 (حديث سال شصت).
(3) ابن اثير، تاريخ 9 / 45.
(4) الفتوح 6 / 5.
(5) خوارزمي، مقتل 180/1.
(6) انساب الاشراف، 313 / 5.
(7) طبري، تاريخ 338 / 5 انساب الاشراف، 313 / 5.
(8) يعقوبي، تاريخ 241/2.
(9) ابن عساکر، تاريخ 170 / 4 (حوادث سال 60).
(10) ذهبي، تاريخ اسلام 170/4 تاريخ خليفه خياط 232/1. و در تاريخ ابن عساکر 206/14 آمده است: يزيد، اين نامه را همراه عبداللَّه بن عمر،ابن ادريس عامري و عامر بن لؤي نوشتهاست.
(11) شرح نهج البلاغه 116 - 115/20.
(12) الفتوح 14 / 5.
(13) تاريخ خليفه خياط 232/1.
(14) ذهبي، تاريخ اسلام 170/4 (حوادث سال 60).
(15) الفتوح 13 - 11/5.
در سبط پيامبر صلي الله عليه و آله و ريحانه اش امام حسين عليه السلام همه عناصر ناب تربيتي فراهم آمده بود که جز او کسي آنهارا به دست نياورد و او از جوهر و لُبّ آنها بهره برد، اين عناصر، آن حضرت را براي رهبري امت و تحمل رسالت اسلام با همه ابعاد و ساختهايش، آماده نمود و به او نيروهاي نامحدود روحي، از ايمان عميق به خدا و استقامت در شکيبايي بر محنتها و مصيبتها بخشيد که هيچ موجود زنده اي از نوع بشر بر آنها طاقت تحمل نداشت.
اما قواي تربيتي که به دست آورد و در ساخت آن حضرت و رساندن عظيم ترين ثروتهاي فکري و اصلاحي به وي مؤثر بودند، عبارتند از:
وراثت
«وراثت» به اين تعبير شده که آن عبارت است از مشابهت فرع با اصل و تنها به مشابهت ظاهر، محدود نمي شود بلکه خواص ذاتي و ساختار طبيعي را نيز شامل مي شود، آن گونه که علماي وراثت به صراحت بيان کرده و گفته اند: آن امري آشکار در همه موجودات زنده است؛ زيرا بذر پنبه، پنبه مي دهد و تخم گل، گل را نتيجه مي دهد و ديگر موارد نيز چنين است که فرع شبيه اصل است و در خواص و دقيق ترين صفاتش با آن برابر مي باشد.
«مندل» مي گويد: «بسياري از صفات ارثي بدون تجزيه يا دگرگوني، از يکي از دو اصل يا از هر دوي آنها به فرع منتقل مي شود...».
«هکسلي» اين پديده را با اين گفته خود مؤکّد مي سازد که: «هيچ اثر يا خاصه اي براي هيچ عضوي نيست مگر اينکه به وراثت و يا محيط بر مي گردد؛ زيرا ساخت وراثتي حدود احتمالي را معين مي کند و محيط، مقرر مي دارد که اين احتمال محقق خواهد شد. بنابر اين، ساخت وراثتي چيزي جز قدرت تعامل با هر محيطي به طريقي خاص نيست...».
و مقصود اين است که همه آثار و خواصي که در دستگاههاي حساس بدن انسان ظاهر مي شود، به عوامل وراثتي و قوانين آنها بر مي گردد و محيط وقوع آن مميزات و ظهور آنهارا در خارج مقرر مي دارد بنابر اين،بنا به تحقيقات تجربي که متخصصان مباحث وراثت انجام داده اند، محيط، تنها عامل ياري دهنده به وراثت است.
به هر حال، علماي وراثت بدون ترديد بر اين تأکيد دارند که فرزندان و نوادگان، بيشتر صفات نفساني و جسماني پدران و اجداد را به ارث مي برند و اين صفات، بدون اراده و اختيار به آنان منتقل مي شوند. اين مورد به صراحت در نوشته دکتر «آلکسيس کارل» درباره وراثت آمده است، آنجا که مي گويد:
«زمان ادامه مي يابد، همان گونه که در فرع تا آن سوي مرزهاي جسمانيش امتداد پيدا مي کند... و حدود زمانيش از حدود اتّساعي آن دقيق تر و ثابت تر نيست، زيرا آن به گذشته و آينده مربوط است، علي رغم اينکه ذات آن به خارج از حال، گسترش نمي يابد... و فرديت ما آن گونه که مي دانيم، هنگامي به وجود مي آيد که اسپرم، وارد اوول مي شود، ولي عناصر ذات پيش از اين لحظه وجود پيدا مي کند و در بافتهاي والدين و اجداد و گذشتگان بسيار دور ما پراکنده مي باشد؛ زيرا ما از مواد سلولي پدران و مادرانمان ساخته شده ايم که در حالت ارگانيک
تجزيه ناشده در گذشته توقف مي نمايد... و ما قطعات ناچيزي از کالبدهاي فراوان گذشتگانمان را در وجود خود داريم و صفات و کمبودهاي ما چيزي جز ادامه کمبودها و صفات آنان نيست...» (1) .
اسلام، پيش از ديگران، اين پديده را کشف کرد و بر تأثير عملي آن در ساخت نفساني و تربيتي فرد، دلالت کرد و با اصرار فراوان بر اين امر تأکيد نمود که رابطه زوجيت بر اساس محکمي از آزمايش و بررسي رفتار زوجين و سلامت نفساني و اخلاقي آنان از عيوب و نواقص، صورت گيرد. و در حديث است که: «براي نطفه خود انتخاب کنيد که اصل، وارد شونده و تأثير گذار است».
قرآن مجيد به آنچه وراثت از دقيق ترين صفات منتقل مي کند، اشاره دارد. خداي تعالي در داستان پيامبرش حضرت نوح، مي فرمايد: «ربِّ لَا تَذَرْ عَلَي الْأرْضِ مِنَ الْکَافِرِينَ دَيّاراً إنَّکَ إنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبدَکَ و َلَا يَلِدُوا إلاَّ فَاجِراً کَفَّاراً» (2) و اين آيه به وضوح دلالت دارد بر انتقال کفر و الحاد به وراثت از پدران به فرزندان. و کتب حديث، سرشاراست از مجموعه بزرگي از اخباري که از ائمه اهل بيت عليهم السلام رسيده و بر واقعيت وراثت و قوانين آن و اهميت فراوانش در رفتار انسان و ساخت وجودي او دلالت دارد.
در پرتو اين پديده که در تأثير خود منحرف نمي شود، به طور قطع مي گوييم که سبط پيامبر صلي الله عليه و آله صفات اخلاقي، نفساني و ساختهاي روحي خود را از جدش حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله به ارث برده که آن حضرت با اين ويژگيها بر ديگر پيامبران برتري يافته بود و بسياري از روايات، ميزان آنچه را که او و برادرش امام حسن از صفات جسماني از جدشان حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله به ارث برده اند، مشخص نموده اند؛ زيرا از حضرت علي عليه السلام روايت شده است که فرمود: «هرکس دوست دارد که به شبيه ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله ما بين گردن و موي او بنگرد، به حسن نگاه کند و هرکس دوست دارد که به شبيه ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله ما بين گردن تا قوزک پا نگاه کند، از نظرخلقت و رنگ، به حسين بنگرد» (3) .
و در روايتي آمده است که امام حسين عليه السلام ما بين ناف تا پايش به پيامبر شباهت داشت (4) و همان گونه که اين ظاهر را از جد به ارث برده، ويژگيها و ديگر حالات و صفاتش را نيز از آن حضرت به ارث گرفته بود.
خانواده
«خانواده» (5) يکي از عوامل مهم در ايجاد زمينه اجتماعي شدن و تشکيل شخصيت کودک است و به او عادتهايي را القا مي کند که در طول زندگي، همراه وي خواهند بود؛ زيرا خانواده، نخستين بذر در ايجاد پيشرفت فردي و رفتار اجتماعي است و در ايجاد توازن در رفتار فرد از ديگر عوامل تربيتي مؤثرتر مي باشد و کودک، زبان را از آن فرا مي گيرد و ارزشها و سنّتهاي اجتماعي را کسب مي کند.
هنگامي کودکان يک خانواده، نشأتي سليم، متوازن و دور از ناهنجاري و انحراف پيدا مي کنند که در خانه، آرامش، مودت، اطمينان خاطر و دوري از خشونت و ناخشنودي، حاکم باشد و اگر خانواده اين موارد را رعايت ننمايد، کودکانش دچار عقده هاي رواني خطرناکي مي شوند که براي آنان مشکلات و گرفتاريهاي فراواني را به بار مي آورند. و از نظر روان شناسي ثابت شده که خطرناکترين عقده ها که بيشترين زمينه سازي را براي آشفتگيهاي شخصيتي فراهم مي سازند، همانها هستند که در مرحله کودکي نخستين، خصوصاً از رابطه طفل با والدينش، ايجاد مي شوند (6) .
همچنين يکي از مهترين وظايف خانواده، توجه به تربيت کودکان است؛ زيرا خود مسؤول فعاليتهاي اجتماع پذيري مي باشد که طفل از خلال آن، آگاهيهاي فرهنگي و اصول آن را به صورتي فرا مي گيرد که وي را در آينده زندگيش، شايسته مشارکت فعّالانه با ديگر اعضاي اجتماع مي سازد.
از نظر علماي تربيت، مهمترين وظايف خانواده عبارتند از:
الف - آماده کردن کودکان در محيطي شايسته تا نيازهاي بيولوژيک و اجتماعي خود را بر آورده سازند.
ب - آماده کردن آنان براي مشارکت در زندگي جامعه و آشنايي با ارزشها و عادتهاي آن.
ج - فراهم نمودن آرامش، امنيت و حمايت براي آنان.
د - فراهم آوردن وسايلي که براي آنها امکان ساخت وجوديشان در درون جامعه را مهيّا نمايد (7) .
ه - تربيت آنها با تربيتي اخلاقي، وجداني و ديني (8) .
در پرتو اين مباحث تربيتي نوين درباره خانواده و ميزان اهميتش در پرورش کودک و جهت دهي رفتار وي، به طور يقين مي گوييم که امام حسين در ويژگيها و پايه هاي تربيتش که آنها را از خانواده دريافت داشته، در خانواده اي رشد کرده که هر کرامت و فضيلتي در اسلام به آن منتهي مي شود؛ زيرا در زير گنبد آسمان، خانواده اي والاتر و پاکتر از خاندان آل رسول اللَّه صلي الله عليه و آله وجود نداشته است... و امام حسين عليه السلام در سايه اين خانواده، رشد کرده و از سرشت و اخلاق آن تغذيه نموده است و ما - به اختصار - به بعضي از نقاط درخشان تربيت بي همتايي که حضرت حسين عليه السلام در سايه خانواده نبوي، بهره برده بود، اشاره اي مي نماييم.
تربيت نبوي
رسول اکرم صلي الله عليه و آله، به نوبه خود، به تربيت سبط و ريحانه خود اقدام فرمود و فيض کرامتها و فضايلش را به او ارزاني داشت و وي را با ارزشها و اصول خويش پرورش داد تا مثالي از آن حضرت باشد.
راويان مي گويند: آن حضرت، وي را بسيار مورد توجه و عنايت خويش قرار مي داد و در بيشتر اوقات اورا به همراه خود داشت و عطر معرفت و پاکي خود را به مشامش مي رساند و کارهاي نيکو و مکارم اخلاقش را براي وي ترسيم مي کرد. و هنگام صباوت، سوره توحيد را به او آموخت (9) .
اتفاق افتاد که مقداري خرما به عنوان صدقه نزد پيامبر آوردند و حسين يک دانه از آن خرمارا در دهان گذاشت اما پيامبر صلي الله عليه و آله آن را از دهان وي بيرون آورد و به او گفت: «صدقه براي ما حلال نيست» (10) .
در اينجا حضرت، وي را عادت مي دهد که از سنين خردسالي، مناعت طبع داشته باشد و آنچه را که برايش حلال نيست، تناول ننمايد و طبيعي است که دور کردن کودک از خوردن غذاهاي شبهه آميز يا حرام، برحسب آنچه تحقيقات پزشکي جديد بر آن دلالت دارد، اثر ذاتي خود را در رفتار طفل و رشد قواي ادراکي وي دارد؛ زيرا تناول غذاهاي حرام به وسيله کودک سبب مي شود که فعاليتهاي رفتاري وي متوقف شود و در دل او سرشتهاي شرورانه همچون سنگدلي، تعدي و حمله تندروانه به ديگران را مي کارد و اسلام با توجهي عميق اين جنبه ها را در نظر داشته و لذا دور کردن کودک از تناول غذاي حرام را لازم دانسته است (11) .
و دور نگهداشتن پيامبر صلي الله عليه و آله سبطش حسين را از خوردن خرماي صدقه - که براي اهل بيت عليهم السلام جايز نيست - به کارگيري اين شيوه تربيتي شايسته مي باشد... و ما موارد بيشتري از نمونه هاي تربيت پيامبر صلي الله عليه و آله در مورد آن حضرت را ضمن نقل احاديث وارده از پيامبر در مورد وي، بيان خواهيم کرد.
تربيت امام حسين به وسيله امام اميرالمؤمنين
اما حضرت امام علي عليه السلام خود، مربّي اول است که اصول تربيت و شيوه هاي رفتار و قواعد آداب را پايه نهاد و فرزندش امام حسين عليه السلام را با تربيت درخشانش، پرورش داد. اورا با حکمت، تغذيه نمود و باعفّت و پاکي، بار آورد و مکارم اخلاق و آداب را برايش ترسيم کرد و در جان وي، معنويات جوشانش را کاشت و اورا متمايل به فضايل قرار داد تاآنجا که مسيري سليم به سوي خير و حق پيدا کند.
حضرت، به وي سفارشهايي نمود سرشار از ارزشهاي والا و نمونه هاي انساني که از جمله آنها اين وصيّت ارزشمند است که مالامال از پندها و آداب اجتماعي و هر چيزي است که مردم در رفتار خود به آن نيازمندند و برجسته ترين موارد از مباني تربيتي اسلامي مي باشد که توازن و هنجاري را در رفتار باعث مي شود.
آن حضرت عليه السلام فرمود: «اي فرزندم! تو را در پنهان و آشکار به تقواي خداي عزّ و جلّ سفارش مي کنم. و توصيه مي نمايم حق را در حال خشنودي (12) ، صرفه جويي در ثروت و فقر، عدل با دوست و دشمن، کار در حالت نشاط و بي نشاطي و خشنودي از خداي تعالي در شدت و رفاه، مراعات نمايي.
اي فرزندم! شرّي که بهشت بعد از آن باشد، شرّ نيست و خيري که آتش پس از آن باشد، خير نيست و هر نعمتي کمتر از بهشت، ناچيز و هر بلايي کمتر از آتش جهنم، عافيت است...
بدان اي پسرم! هرکس عيب خود را بنگرد، از عيب ديگران باز مي ماند. و هر کس به قسمتهاي خداوند راضي شود، بر آنچه از دست داده باشد، غمگين نمي شود. و هر کس شمشير ستم بکشد، با آن کشته مي شود. و هرکس چاهي بکند، در آن مي افتد. و هرکس حجاب ديگران هتک نمايد، زشتيهاي خانه اش آشکار مي گردد. و هرکس گناه خود را فراموش کند، گناه ديگران را بزرگ مي شمارد. و هرکس در کارها خودرا به زحمت بيهوده افکند، از پاي مي افتد. و آنکه خود را به دريا زند، غرق مي شود. و آنکه خود رأي باشد، گمراه مي گردد. و آنکه به عقل خودش بي نيازي جويد، مي لغزد. و هرکس بر مردم تکبر کند، خواري يابد. و هرکس با آنان بي خردي کند، دشنام مي شنود و آنکه به جاهاي بد وارد شود، متهم مي گردد. و هرکس با فرو مايگان همدم شود، حقير مي گردد. و آنکه با علما همنشيني کند، بزرگي مي يابد. و آنکه مزاح کند، سبک شمرده مي شود و آنکه کناره گيري نمايد، سلامت مي بيند. و کسي که شهوات را ترک کند، آزاد مي شود. و آنکه حسد را ترک نمايد، محبت مردم را به دست مي آورد.
اي پسرم! عزّت مؤمن در بي نيازيش از مردم باشد. و قناعت، ثروتي بي پايان است. و هرکس مرگ را بسيار به ياد آورد، به اندک از دنيا راضي مي شود. و آنکه بداند سخنش از عملش شمرده مي شود، سخنش کم مي شود جز در آنچه برايش سود بخش باشد، شگفتي از کسي باشد که از عقاب بترسد و به ثواب اميدوار باشد، اما عمل نکند. ذکر، نور است و غفلت تاريکي و جهالت گمراهي باشد و خوشبخت آن کسي است که از ديگران پند گيرد، ادب بهترين ميراث و حسن خلق، بهترين همدم است.
اي پسرم! با قطع رحم، برکت و پيشرفتي نباشد و با معصيتکاري بي نيازي نخواهد بود...
اي پسرم! عافيت، ده جزء است، نُه جزء آن در خاموشي است مگر آنکه خدا را ياد کنند و يکي از آنها در ترک همنشيني با بي خردان است. هرکس با معصيت خداي عزوجل در مجالس، خودرا زينت دهد، خواري به ارث مي برد. و هرکس علم طلب کند، دانا مي شود.
اي پسرم! سر آغاز علم، مدارا کردن و آفت آن پرده دري است. و از گنجهاي ايمان، صبر بر مصيبتها باشد. پاکدامني، زيور فقر و سپاس، زينت ثروت است. هرکس کاري را فراوان انجام دهد، به آن شناخته مي شود و هرکس سخنش زياد گردد، خطايش فراوان مي گردد و هرکس خطايش بسيار شود، حيايش اندک مي گردد و آنکه کم حيا شود، و رعش کم مي شود. و آنکه و رعش اندک گردد، قلبش مي ميرد و هرکس قلبش بميرد، وارد آتش مي شود.
اي پسرم! هيچ گناهکاري را نا اميد مکن که چه بسيار باشد کسي به گناه ادامه دهد اما عاقبت به خير شود. و چه بسيار کسي که عمل کند، اما در آخر عمر خود، آن را تباه کند و به آتش برود. هرکس دنباله کار را بگيرد، کارها بر او سبک مي شود.
اي پسرم! فراواني ديدارها، ملالت و بيزاري به بار مي آورد.
اي پسرم! اطمينان قبل از آگاهي، با دور انديشي مخالف است. خود پسندي شخص، دليلي بر ضعف عقل اوست.
اي پسرم! چه بسيار است که نگاهي، حسرت به بار آورد و چه بسيار است سخني که نعمتي را موجب شود. هيچ شرافتي بالاتر از اسلام و هيچ بخششي بالاتر از تقوا و هيچ پناهگاهي، مطمئن تر از ورع و هيچ شفيعي بهتر از توبه نيست. جامه اي زيباتر از عافيت نباشد و هيچ ثروتي بيش از رضايت به قوت، موجب رفع فقر نمي شود. هرکس تنها به قدر نياز در طلب باشد، در رسيدن به آسايش تعجيل کرده و در حفظ خوشنامي کوشيده است. حرص، کليد رنج و مرکب مشقت و موجب گرفتار شدن به گناهان است. بدي، فراهم آورنده عيبها و زشتيهاست و براي ادب کردن نفس، همان کافي است که آنچه را از ديگران نمي پسندي در نظرگيري، براي برادر تواست همانند آنچه براي تو نسبت به وي وجود دارد.و هرکس بدون دقت در درستي کارها خويشتن را گرفتار سازد، به حقيقت که خودرا در معرض مصيبتهاي ناگهاني قرار داده است.
چاره انديشي پيش از دست زدن به هرکاري، تورا از پشيماني ايمن مي سازد. هرکس کارها و نظرهاي برجسته را بررسي کند، مواضع خطا را مي شناسد، شکيبايي، سپري در برابر بينوايي است. مخالفت با نفس، کمال آن را باعث مي شود. ساعتها، عمرها را مي کاهد. پروردگار تو از حاکمترين حاکمان براي ستمکاران است و او آگاه به درون درونگرايان مي باشد. بدترين توشه براي روز معاد، تعدي بربندگان باشد، در هر جرعه اي آب، شکستني در گلو و در هر خوردني، گير کردني در گلو باشد. هيچ نعمتي به دست نمي آيد مگر با جدا شدن از نعمت ديگري، چه نزديک است آسايش به خستگي و بينوايي به نعمت و مرگ به زندگي، پس خوشا به حال آنکه علم و عمل و حب و بغض و گرفتن و رها کردن و سخن گفتن و سکوتش را براي خدا خالص گرداند. و آفرين بر عالمي که آگاه شود و از گناه بپرهيزد و عمل کند و کوشا باشد و از هلاکت و خسران بترسد، پس آماده و مهيا گردد، اگر پرسيده شود، به روشني پاسخ گويد و اگر رها شود، خاموش ماند. سخن او صواب باشد و سکوت او به سبب ناتواني از جواب باشد. واي و همه واي برکسي باشد که گرفتار حرمان، خواري و نافرماني شود و آنچه را براي ديگران نمي پسندد، براي خويشتن نيکو شمارد. هرکس سخنش نرم گردد، محبتش واجب مي شود. هرکس را که شرم و بخشش نباشد، مرگ براي او از زندگي شايسته تراست. مروت شخص کامل نمي شود تا اينکه براي او مهم نباشد که کداميک از دو جامه اش را بپوشد و يا کدام يک از دو خوردنيش را بخورد» (13) .
اين وصيتنامه، سرشاراست از آداب رفتار، تهذيب اخلاق و دعوت به تقواي الهي که همانا نخستين پايه در نگهداشتن نفس از انحراف و گناهان و قرار دادن آن در مسير صحيحي است که از هدايت و رستگاري، برخوردار باشد.
تربيت امام حسين از سوي حضرت فاطمه
سرور زنان عليها السلام به تربيت فرزندش حسين، همت گماشت و او را غرق در محبت و عطوفت خويش ساخت تا بدين وسيله شخصيتي مستقل و ادراکي ذاتي داشته باشد. همچنين وي را با آداب اسلامي تغذيه نمود و او را به استقامت و راه مستقيم به سوي خير، عادت داد.
«علائلي» مي گويد: «آنچه از مجموع اخبار حسين به ما رسيده اين است که مادرش، اهتمامي فراوان داشت تا الگوهاي عقيدتي اسلامي را در وجود او مستحکم سازد و انديشه فضيلت با تمام معاني آن و به صحيح ترين صورتي در نفسش گسترش يابد و عجيب نباشد که پيامبر صلي الله عليه و آله نيز در جهت دهي به آن حضرت، در اين دوره اي که کودک، احساس استقلال مي کند، اشراف داشته است.
حضرت فاطمه عليها السلام انديشه خير و دوستي مطلق و واجب را در نفس وي کامل گردانيد و در زواياي فکر و ابعاد انديشه هايش، فضيلتهاي عالي را گسترده ساخت؛ زيرا مباني ادب را در طبيعت فرزندش چنان جهت داد که مرکز دايره آن، خداوند باشد که خود آن انديشه اي است که همگان در آن مشترک هستند.
بدين گونه است که کودک، خود دايره محدود کوتاهي را رسم مي کند آنجا که اين مباني ادب را حول محور مادرش بنا مي کند و تنها وي را در نظر مي گيرد و از او به هيچ موجودي جز او روي نمي آورد و مادرش براي او دايره اي نامتناهي ترسيم نمود، آنگاه که انديشه خدايي را نقطه تمرکز قرار داد و مباني آداب و فضايل را حول محور آن قرار داد، پس نفس وي گسترده گشت تا جهان را با عواطف مهذّبش شامل شود و با عاليترين نمونه او را به سوي خير و جمال حرکت دهد...» (14) .
امام حسين عليه السلام در فضاي آن خانواده عظيم، رشد و نموّ يافت، خانواده اي که تاريخ انسانيت براي آن همانندي در ايمان و هدايت سراغ نداشت تا آنجا که آن حضرت در سايه رشدش در ميان آن خانواده از نمونه هاي کم نظير انديشه انساني و از بارزترين پيشوايان مسلمين گرديد.
محيط
کارشناسان مباحث تربيتي و روانشناسي همگي بر آنند که «محيط» يکي از مهمترين عواملي است که تربيت در شکل بخشيدن به شخصيت کودک و ايجاد غرايز و عادات در کودک بر آنها تکيه دارد و مسؤوليت هرگونه انحطاط يا عقب ماندگي در ارزشهاي تربيتي، به آن برمي گردد، همچنانکه ثبات محيط و عدم پريشاني در خانواده، تأثير بسزايي در رفتار به هنجار و بخردانه کودک دارد.
«سازمان يونسکو» وابسته به ملل متحد در زمينه عوامل غير طبيعي مؤثر در روحيه کودک، تحقيق نموده و پس از مطالعات فراواني که کارشناسان انجام داده اند، اين گزارش را ارائه نمودند:
«بدون شک، محيط، داراي ثبات روحي و خانواده متشکلي که اعضاي آن در فضايي از عطوفت متقابل زندگي مي کنند، نخستين پايه هايي هستند که شکل گيري عاطفي کودک بر آنها متکي است و کودک در آينده، روابط اجتماعي خود را به صورت مطلوبي بر اين اساس بنا مي نهد در حالي که اگر شخصيت کودک با برخورد نامطلوب والدين، دچار لطمه شود، از جامعه پذيري، ناتوان خواهد بود...» (15) .
ثبات محيط و عدم پريشاني آن، از مهمترين عوامل قوي در پايداري شخصيّت کودک و شکوفايي زندگي و دور ساختن وي از اضطراب مي باشد و روانشناسان معتقدند که بي ثباتي محيط و پيچيدگيهاي آن سبب مي شوند کودک حس کند که در جهاني متناقض و مملو از نيرنگ، فريب، خيانت و حسد زندگي مي کند و اينکه وي مخلوقي ناتوان است که قدرت و تواني در برابر اين جهان زورگو را ندارد (16) .
اسلام، به صورتي مثبت به مسائل محيط، توجه نموده و همه وسايل و نيروهايش را در راه اصلاح آن به کار گرفته و پيش از هر چيز به اين امر نظر داشته است که ارزشهاي والايي از حق، عدل و مساوات در آن حاکم باشد و عوامل انحطاط و عقب ماندگي از قبيل جور، ستم و فريبکاري در آن نابود شود و محيط، جاي امني باشد به دور از آشوبها و پريشانيها تا بهترين و سرآمدترين انسانهارا به امت تقديم کند، انسانهايي پيشتاز در صحنه هاي نيکوکاري و خير و اصلاح.
محيط اسلامي، بزرگان، نامداران و شخصيتهاي کم نظيري از مصلحان را پرورش داده که از بهترين افرادي بودند که انسانيت در همه مراحل تاريخيش به خود ديده است، همچون مولايمان حضرت امام امير المؤمنين عليه السلام، عمار بن ياسر، ابوذر و مانند آنها از پايه گذاران عدالت اجتماعي در اسلام.
امام حسين عليه السلام در فضاي آن محيط روشن اسلامي، نشأت يافت که نور را پرتو افکن ساخت و تمدن انسان را به پاکرد و ملتهاي جهان را به سوي محقق نمودن مسائل سرنوشت سازشان، رهبري نمود و نيروهايي را که براي عقب نگهداشتن و انحطاط انسان مي کوشيدند، نابود ساخت. آن محيط عظيمي که به سوي سرچشمه هاي عدالت، روي آورد و از آن سيراب گشت و نسلهاي تشنه را سيراب نمود.
امام حسين عليه السلام در اوان کودکي مشاهده کرد که محيط اسلامي چه پيروزيهاي عظيمي را در راه ايجاد دولت اسلام و استحکام بخشيدن به پايه ها، اهداف و نشر اصول آن باهدف گسترش مودت و نيکنامي و امنيت در ميان مردم به دست آورده بود.
اينها بخشي از امکانات تربيتي است که براي امام حسين عليه السلام فراهم آمده بود. امکاناتي که آن حضرت را آمادگي بخشيد تا مثالي والا براي جدّش حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله در دعوت به سوي حق و صلابت در عدل باشد.
پاورقي :
(1) نظام تربيتي در اسلام، ص62 - 61.
(2) نوح/26 و 27: «نوح عرض کرد: پروردگارا! (اينک که قوم از کفر و عناد دست نمي کشند) توهم اين کافران را هلاک کن و از آنان ديّاري بر روي زمين باقي مگذار، اگر از آنان هرکه را باقي گذاري، بندگان پاک با ايمانت را گمراه مي کنند و فرزندي هم جز بدکار و کافر از آنان به ظهور نمي رسد».
(3) طبراني، المعجم الکبير 98:3 مخطوط به خط علّامه سيد عزيز طباطبائي يزدي.
(4) المنمق في اخبار قريش، ص424.
(5) خانواده» نزد علماي جامعه شناس، آن رابطه اجتماعي است که از زن و شوهر و فرزندانشان تشکيل مي شود و شامل اجداد و نوادگان مي باشد(ر.ک: علم الاجتماع، ص92).
(6) بيماريها رواني و عقلي، ص ب.
(7) نظام تربيتي در اسلام، ص81.
(8) نظام خانواده در اسلام، ص25.
(9) يعقوبي، تاريخ 246:2.
(10) امام احمد، مسند 201:1.
(11) نظام تربيتي در اسلام، ص99.
(12) در نسخه اي «خشنودي و خشم» آمده است.
(13) الاعجاز و الايجاز، ص33.
(14) امام حسين عليه السلام، ص289.
(15) اثر خانواده و اجتماع بر نوجوانان زير سيزده سال، سازمان يونسکو، ص35.
(16) شکل گيري شخصيت، ص22.
مام حسين عليه السلام در دل، اندوهي فراوان و غمي جانکاه داشت از آن که جايگاه پدرش را غصب نموده بود و اين امر، عنصري از عناصر ناخرسندي و دل آزردگي براي آن حضرت به وجود آورد و با آگاهي تمام، احساس تلخکامي مي نمود در حالي که در سن و سال آغازين خود بود.
مورخان مي گويند: روزي عمر بالاي منبر به خطبه مشغول بود که ناگهان حسين را ديد که به سوي او از منبر بالا مي رفت و فرياد بر مي آورد: «پايين بيا، از منبر پدرم پايين بياوبه سوي منبر پدرت برو».
عمر مبهوت شد و حيرت بر او مستولي گشت و گفته اش را تصديق کرد و گفت: «راست گفتي، پدرم منبري نداشته است».
پس اورا گرفت و در کنار خويش نشاند و شروع کرد به تحقيق درباره اينکه چه کسي اين مطلب را به او دستور داده و به او گفت: «چه کسي تو را ياد داده است؟».
امام فرمود: «به خدا قسم! هيچ کس به من ياد نداده است» (1) .
احساسي پر از رنج از هوشي سرشار و ادراکي گسترده سربر آورده بود. آن حضرت به منبر جدش نگريست، منبري که سرچشمه نور و آگاهي بود و ديد که شايسته نيست پس از آن حضرت، کسي جز پدرش، پرچمدار علم و حکمت در زمين، از آن منبر بالا رود.
مورخان مي گويند: عمر به حضرت امام حسين عليه السلام بسيار توجه داشت و از او خواسته بود که هرگاه مطلبي براي او پيش آيد به نزد وي برود. روزي به سوي وي رفت و او را در جلسه اي محرمانه با معاويه يافت و پسرش عبداللَّه را ديد و از وي اجازه خواست، ولي به او اجازه اي داده نشد، پس همراه وي بازگشت. روز بعد، عمر آن حضرت را ديد و به او گفت: «اي حسين! چه چيزي مانع شد که نزد من نيايي».
امام فرمود: «من آمدم در حالي که تو بامعاويه به جلسه محرمانه نشسته بودي، پس همراه ابن عمر بازگشتم».
عمر گفت: «تو از ابن عمر شايسته تر بودي؛ زيرا آنچه را بر سرما مي بيني، خداوند و پس از او شما بر سر ما قرار داده ايد» (2) .
سياست وي اقتضا داشت که با حسن و حسين عليهما السلام دو سبط پيامبر صلي الله عليه و آله با تکريم فراوان برخورد نمايد، پس براي آنها سهمي از غنايم مسلمين قرارداد.
روزي جامه هايي از بافت رنگ آميزي شده يمن به وي رسيد و آنها را تقسيم کرد و آن دو را فراموش نمود. پس به عامل خود در يمن نوشت که دو جامه برايش بفرستد و او برايش فرستاد و آنها را بر آن دو پوشانيد.
عمر، عطاي آنهارا مانند پدرشان قرارداده و آنهارا به قسمت اهل بدر که پنج هزار بود، ملحق کرده بود. (3) .
از امام حسين عليه السلام مطلبي در خصوص روزگار عمر به ما نرسيده است جز آنچه بيان نموديم و علت آن به گوشه گيري حضرت امام امير المؤمنين و فرزندانش از دستگاه حکومتي بر مي گردد که کناره گيري از آن قوم و عدم شرکت در هيچ امري از امور آنان را ترجيح داده بودند؛ زيرا دلهايشان مالامال از حزن و اندوهي عميق بود و امام حزن و اندوه خود را در بسياري از مواضع اعلام کرده بود.
مورخان مي گويند: براي عمر مشکلي پيش آمد که در رهايي از آن سرگردان ماند. آن را بريارانش عرضه داشت و به آنها گفت: در اين امر، چه مي گوييد؟
گفتند: تو مرجع و جايگاه رفع مشکلات هستي.
اين امر اورا خشنود نساخت و گفته خداي تعالي را تلاوت کرد که مي فرمايد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ و َقُولُوا قَوْلاً سَديداً» (4) .
«اي کساني که ايمان آورده ايد! از خدا بترسيد و گفته اي شايسته بگوييد».
سپس به آنها گفت: «به خدا سوگند من و شما مي دانيم که مرجع آن و آگاه در مورد آن کجاست».
گفتند: گويي که فرزند ابوطالب را در نظر داري.
عمر گفت: «من جز او به کجا روم و آيا آزاده زني چون اورا آورده است؟».
گفتند: اي امير المؤمنين! چرا اورا فرا نمي خواني؟
عمر گفت: آنجا که بزرگ منشي از بني هاشم و برتري از علم و خويشاوندي از رسول خدا صلي الله عليه و آله است، به سوي او مي روند نه اينکه او بيايد، برخيزيد تا نزد او برويم.
آنان همگي به سوي آن حضرت شتافتند و او را در زمين ديوار کشيده شده اي متعلق به وي يافتند که شلواري بر تن داشت و بر بيل خود تکيه داده بود و آيه: «اَيَحْسَبُ الْاِنْسانُ أنْ يُترَکَ سُدي» (5) .
«آيا انسان گمان مي کند که بيهوده رها مي شود». تا آخر سوره را مي خواند و قطرات اشکش برگونه هايش مي غلطيد. آن قوم همگي به گريه افتادند. پس خاموش شدند و عمر درباره مشکلي که برايش پيش آمده بود از آن حضرت سؤال کرد و حضرت به وي پاسخ داد.
پس عمر به او گفت: به خدا قسم! حق، تورا خواست ولي قوم تو نخواستند.
حضرت فرمود: اي ابوحفص! از اينجا و آنجا چيزي نگو، آنگاه قول خداي تعالي را تلاوت کرد که مي فرمايد: «اِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ کانَ ميقاتاً» (6) .
«روز جدايي وعده گاه باشد».
عمر، متحير ماند و مبهوت شد و دست خودرا بر دست ديگر نهاد و از آنجا خارج شد در حالي که گويي به خاکستر مي نگريست. (7) .
پاورقي:
(1) الاصابة 333:1.
(2) همان. ابن عساکر، ترجمة امام الحسين، ص201 - 200.
(3) ابن عساکر، ترجمة الامام الحسني، ص203 - 202.
(4) احزاب : 70.
(5) قيامت : 36.
(6) نبأ : 17.
(7) شرح نهج البلاغه 80 - 79: 12.
پيامبر صلي الله عليه و آله ياران خودرا از کشته شدن ريحانه و سبط خويش با خبر ساخت و اين امر را ميان مسلمين انتشار داد به طوري که اين موضوع نزد آنها از امور حتمي گرديد و در مورد آن هيچگونه شکي نداشتند.
«ابن عباس» مي گفت: «ما شکي نداشتيم و اهل بيت فراوان بودند که حسين بن علي در طف کشته مي شود» (1) .
پيامبر صلي الله عليه و آله در چند موضع بخاطر سختيها و فجايعي که دلهارا آب مي کند و بر ريحانه اش خواهد گذشت، به سختي و با سوز دل گريست. در اينجا مروري بر آن اخبار مي کنيم:
1 - «ام فضل دختر حارث» روايت کرده: حسين در بغل من بود که بر رسول خدا صلي الله عليه و آله وارد شدم در حالي که حسين را با خود داشتم. پس او را در دامن رسول خدا صلي الله عليه و آله گذاشتم، سپس متوجه شدم که چشمان پيامبر خدا صلي الله عليه و آله از اشک لبريز شده اند. به آن حضرت گفتم: اي پيامبر خدا! پدر و مادرم فداي تو باد! تورا چه مي شود؟
حضرت فرمود: «جبرئيل نزد من آمد و مرا خبر داد که امتم اين پسرم را خواهند گشت».
ام فضل پريشان گشت و گفت: اين کشته مي شود؟ و به حسين اشاره نمود.
حضرت فرمود: آري. و جبرئيل تربتي سرخ رنگ از تربتش را براي من آورد (2) .
ام فضل به گريه پرداخت و غم و اندوهي فراوان براو دست يافت.
2 - «جناب ام سلمه» روايت کرده: شبي رسول خدا به بستر رفت تا بخوابد، پس پريشان برخاست. باز به خواب رفت و پريشان بيدار شد، کمتر از آنچه بار اوّل از او ديده بودم، پس از آن خوابيد و بيدار شد، در حالي که خاک سرخ رنگي در دست او بود و آن حضرت آن را مي بوسيد، به ايشان گفتم: اي رسول خدا! اين خاک چيست؟
حضرت فرمود: «جبرئيل مرا خبر کرد که اين (يعني حسين) در سرزمين عراق کشته مي شود. پس به جبرئيل گفتم: خاک زميني را که در آن کشته مي شود به من نشان ده و اين تربت اوست». (3) .
3 - «ام سلمه» روايت کرده: روزي پيامبرصلي الله عليه و آله در خانه ام نشسته بود، پس فرمود: «کسي برمن وارد نشود». من منتظر ماندم، پس حسين داخل شد و من صداي گريه پيامبر را شنيدم و ديدم که حسين در بغل (يا در کنار وي) نشسته بود و آن حضرت دست بر او مي کشيد و مي گريست. به او گفتم: به خدا من متوجه نشدم تا اينکه وارد شد.
حضرت به من فرمود: «جبرئيل همراه ما در خانه بود و گفت: آيا اورا دوست داري؟ گفتم: آري. گفت امت تو اورا در سرزميني که به آن «کربلا» گفته مي شود، خواهند کشت. پس جبرئيل مقداري از خاک آن را گرفت و به پيامبر نشان داد». (4) .
4 - عايشه روايت کرده: حسين بن علي بررسول خدا صلي الله عليه و آله وارد شد در حالي که به آن حضرت وحي مي شد، پس به روي پيامبر جست در حالتي که پيامبر به طرف زمين خم شده بود. جبرئيل گفت: اي محمد! آيا او را دوست داري؟ فرمود: «چرا پسرم را دوست نداشته باشم؟» گفت: امت تو او را پس از تو خواهند کشت. پس جبرئيل دست خود را دراز کرد و خاک سفيد رنگي را براي آن حضرت آورد و گفت: در اين سرزمين است که اين پسر تو کشته مي شود و نام آن «طف» است. هنگامي که جبرئيل نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله رفت، در حالي که آن خاک در دست آن حضرت بود و مي گريست، فرمود: «اي عايشه! جبرئيل به من خبر داد که پسرم حسين در سرزمين طف کشته مي شود و اينکه امت من پس از من دچار فتنه خواهند شد».
سپس به سوي اصحاب خود خارج شد که علي، ابوبکر، عمر، حذيفه، عمار و ابوذر در ميان آنان بودند، در حالي که مي گريست. آنان به سوي آن حضرت شتافتند و گفتند: «يا رسول اللَّه! چه چيزي تو را مي گرياند؟»
حضرت فرمود: «جبرئيل به من خبر داد که پسرم حسين پس از من در سرزمين طف کشته مي شود و اين خاک را براي من آورد و به من خبر داد که قبر وي در آن خواهد بود» (5) .
5 - «زينب دختر جحش» همسر رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت کرده: پيامبر نزد من خوابيده بود، در حالي که حسين درخانه، چهار دست و پا مي رفت. پس، از او غفلت کردم تا اينکه نزد پيامبر رسيد و بر شکم آن حضرت بالا رفت. سپس پيامبر به نماز برخاست و او را بغل کرد و هرگاه به رکوع و سجود مي رفت، وي را بر زمين مي گذاشت و چون بر مي خاست او را بر مي داشت. هنگامي که نشست به دعا مشغول شد و دستان خودرا بلند کرد و گفت... پس وقتي که نماز را به پايان رساند به آن حضرت گفتم: «يا رسول اللَّه! امروز ديدم چيزي را انجام دادي که قبلاً نديده ام انجام داده باشي؟».
حضرت فرمود: «جبرئيل نزد من آمد و به من خبر داد که پسرم کشته مي شود».
گفتم: «پس در اين صورت به من نشان بده و او خاکي سرخ رنگ برايم آورد» (6) .
6 - «ابن عباس» روايت کرده: حسين در آغوش پيامبر صلي الله عليه و آله بود، پس جبرئيل گفت: آيا اورا دوست داري؟ فرمود: «چگونه او را دوست نداشته باشم در حالي که وي ميوه دل من است؟». گفت: امت تو اورا خواهند کشت، آيا مي خواهي موضع قبر اورا به تو نشان دهم؟ پس مشتي گرفت و ناگهان خاک سرخ رنگي بود (7) .
7 - «ابو امامه» روايت کرده: رسول خداصلي الله عليه و آله به همسرانش فرمود: اين کودک را نگريانيد (يعني حسين را) گفت: و آن روز، روز ام سلمه بود، پس جبرئيل فرود آمد و رسول خدا صلي الله عليه و آله به درون خانه رفت و به ام سلمه فرمود: «نگذار کسي بر من وارد شود». پس حسين آمد و هنگامي که ديد پيامبر در خانه است، خواست که داخل شود ولي ام سلمه اورا به آغوش گرفت و او را لالايي مي داد و آرام مي کرد. هنگامي که گريه اش شديد شد، وي را رها کرد، پس داخل شد تا اينکه در آغوش پيامبر صلي الله عليه و آله نشست. جبرئيل به پيامبر گفت: امت تو اين پسر تو را خواهند کشت.
حضرت فرمود: «او را مي کشند در حالي که به من ايمان داشته باشند؟!!».
جبرئيل گفت: آري، اورا مي کشند. و جبرئيل خاکي را گرفت و به آن حضرت گفت در فلان مکان کشته مي شود. پس رسول خدا صلي الله عليه و آله خارج شد در حالي که حسين را به آغوش گرفته، اندوهگين و افسرده بود. ام سلمه گمان کرد که آن حضرت از وارد شدن کودک بر او غمگين شده است، پس گفت: اي پيامبر خدا! فداي تو گردم! فرمودي اين کودک را نگريانيد و به من دستور دادي که نگذارم کسي بر تو وارد شود و او آمد و من او را رها کردم. پيامبر پاسخي به وي نداد و به سوي اصحابش خارج شد در حالي که غرق در اندوه و غم بود، پس به آنان فرمود: «امت من اين را مي کشند (و به حسين اشاره فرمود)».
ابوبکر و عمر روي به آن حضرت کردند و گفتند: اي پيامبر خدا! آيا در حالي که مسلمان باشند؟!!
فرمود: «آري و اين تربت اوست...» (8) .
8 - «انس بن حارث» از پيامبرصلي الله عليه و آله روايت کرد که فرمود: «اين پسرم (و به حسين اشاره نمود) در سرزميني که به آن کربلا گفته مي شود،کشته مي گردد، پس هرکس آن (حادثه) را شاهد باشد، اورا ياري نمايد».
هنگامي که حضرت حسين به سوي کربلا خارج شد، انس همراه آن حضرت رفت و در خدمت ايشان شهيد گشت (9) .
9 - «ام سلمه» روايت کرده: حسن و حسين در حضور پيامبر در خانه ام بازي مي کردند، پس جبرئيل فرود آمد و گفت اي محمد! امت تو اين پسرت را پس از تو خواهند کشت (وبه حسين اشاره نمود).
رسول خدا صلي الله عليه و آله گريست و اورا به سينه خود فشرد در حالي که تربتي در دست او بود، پس آن را مي بوييد و مي گفت: «واي بر کرب و بلا!» و آن را به ام سلمه داد و به وي فرمود: «هرگاه اين خاک به صورت خون در آمد، بدان که پسرم کشته شده است».
«ام سلمه» آن را در شيشه اي گذاشت و هر روز آن را وارسي مي کرد و مي گفت: «آن روز که به صورت خون در مي آيي، روزي عظيم خواهد بود...» (10) .
10 - پيامبر صلي الله عليه و آله در خواب ديد که سگي سياه و سفيد، خونش را مي ليسد، آن را تعبير فرمود که مردي فرزندش حسين را مي کشد، پس شمر بن ذي الجوشن ابرص بود که امام حسين را کشت (11) .
11 - «ام سلمه» روايت کرده رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «حسين بن علي در پايان شصت (سال) از هجرتم کشته مي شود» (12) .
12 - «معاذ بن جبل» روايت کرده رسول خدا صلي الله عليه و آله بر ما خارج شد و فرمود: «من محمد هستم که آغازها و پايانهاي سخن به من داده شده است، پس مرا اطاعت کنيد ما دام که در ميان شما هستم و هرگاه از دنيا برده شوم، بر شما باد به کتاب خداي عزوجل که حلال آن را حلال بداريد و حرامش را حرام بشماريد، مرگ به سوي شما آمده... فتنه ها همچون پاره هاي شب تاريک به طرف شما آمده هر چه فرستادگاني بروند، فرستادگاني مي آيند، نبوت تناسخ يافته و به صورت پادشاهي در آمده، خداوند رحمت کند هرکس را که آن را به حقّش بگيرد و آن گونه که وارد آن شده باشد از آن خارج شود. اي معاذ! نگهدار و بشمار».
معاذ گفت: تا پنج شمردم (يعني از خلفا) پس پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «يزيد، خداوند يزيد را برکت ندهد...».
سپس چشمان آن حضرت اشکبار گرديد. پس حضرت فرمود: «از قتل حسن به من خبر داده شد و تربتش را براي من آوردند و از قاتلش باخبر گشتم. در ميان قومي کشته نشود و آنان از او دفاع ننمايند مگر اينکه خداوند ميان سينه ها و قلبهايشان جدايي بيفکند و بدانشان را بر آنان مسلط مي گرداند و آنها را پراکنده سازد...».
سپس آن حضرت فرمود: «آه! بر فرزندان آل محمد از خليفه اي که اورا بگمارند، ناز پرورده اي که جانشين مرا مي کشد و جانشين جانشين را. اي معاذ! نگهدار».
پس وقتي که به ده رسيدم، يعني ده نفر از کساني که حکومت را پس از او عهده دار مي شوند، فرمود: «وليد (13) ، نام فرعون ويرانگر شرايع اسلام است که فردي از افراد خانواده اش، به خون او دست مي يازد و خداوند شمشيرش را بر مي کشد که غلاف نگردد و مردم باهم مختلف شوند و چنين گردند»، پس انگشتان خودرا به هم پيچيد.
سپس فرمود: «پس از سال يکصدوبيست، مرگي سريع و قتلي فراگير خواهد بود که هلاکشان در آن باشد و مردي از فرزندان عباس بر آنها حاکم خواهد شد». (14) .
پيامبر صلي الله عليه و آله از پشت سراپرده غيب، آنچه را که از فجايع و فتنه ها پس از او بر امّتش خواهد گذشت، به سبب آنچه ميان آنان از جنگ قدرت هولناک پيش مي آيد تا آنجا که امر مسلمين به فراعنه شرّ و جباران کفر از بني اميه مي رسد و آنان به قتل مسلمين مي پردازند و آنان را خوار مي سازند، آن گونه که خبرداد از آنچه بر سبطش خواهد گذشت از قتل و آزار از سوي يزيد بن معاويه. و آن حضرت صلي الله عليه و آله زوال حکومت اموي و انتقال آن به بني عباس را خبر داد و آنچه امت در آن دوره هاي سخت از قتل و ظلم و ستم خواهند کشيد و همه آن امور بر صحنه زندگي، محقق گشت آن گونه که صادق امين فرموده بود.
13 - «ابن عباس» روايت کرده: هنگامي که دو سال از تولد حضرت حسين گذشت، پيامبر صلي الله عليه و آله به سفري رفت. پس وقتي که در ميانه راه بود، ايستاد و استرجاع نمود و چشمانش به اشک نشست. پس در مورد آن پرسيده شد. فرمود: «اين جبرئيل است که مرا از سرزميني در کنار فرات خبر مي دهد که به آن کربلا گفته مي شود، فرزندم حسين بن فاطمه در آنجا کشته مي شود».
جمعي از صحابه به آن حضرت روي کرده گفتند: «يا رسول اللَّه! چه کسي اورا خواهد کشت؟
آن حضرت با کلماتي بريده و اندوهبار به آنان پاسخ داد: «مردي که اورا يزيد نامند. خداوند به وي برکت ندهد و گويي که به قتلگاه و آرامگاهش مي نگرم در حالي که سر او را به هديه مي برند. به خدا هرکس به سر فرزندم حسين بنگرد و شاد گردد، خداوند ميان قلب و زبانش جدايي مي افکند».
وقتي که پيامبر از سفر بازگشت، اندوهگين بود، پس به منبر رفت و مسلمين را اندرز گفت، در حالي که دو نوه و دو گل خودرا همراه داشت و سر به سوي آسمان برداشت و گفت: «خداوندا! من محمد بنده و پيامبر تو هستم و اين دو بهترين عترت و نيکوترين ذريّه و ريشه من و کساني هستند که در امتم باقي مي گذارم.. خداوندا! جبرئيل مرا خبر داده که اين فرزندم (و اشاره به حسين نمود) کشته مي شود و فرو گذاشته مي گردد، خداوندا! او را در قتلش برکت فرما و وي را از سروران شهدا قرار ده که تو بر هر چيزي توانا هستي. خداوندا! آنکه او را بکشد و فرو گذارد، برکت عطا مفرما...».
صحن مسجد يکپارچه فريادي خروشان از گريه و زاري شد. پس پيامبر به آنها فرمود: «آيا گريه مي کنيد و اورا ياري نمي دهيد؟ خداوندا! تو وليّ و ياور او باش!!».
ابن عباس گويد: پيامبر همچنان رنگ برگشته و با چهره اي افروخته باقي ماند، پس بار ديگر به منبر رفت و براي مردم خطبه شيواي مختصري ايراد فرمود، در حالي که اشک از چشمانش سرازير بود، سپس فرمود: «اي مردم! من در ميان شما دو چيز گرانبها برجاي گذاشته ام، کتاب خدا، عترت، اصل، ريشه، نهاد و ثمره ام را که از يکديگر جدا نمي شوند تا اينکه کنار حوض برمن وارد شوند. همانا من در مورد آنها از شما درخواست نمي کنم جز آنچه را که پروردگارم مرا به آن فرمان داده است، مودت نسبت به خويشاوندانم؛ پس بنگريد که فردا کنار حوض در حالي با من روبه رو نشويد که عترتم را به خشم آورده باشيد.
همانا روز قيامت سه پرچم از اين امت بر من وارد خواهند شد؛ پرچمي سياه و تاريک که فرشتگان از آن در هراس مي شوند، در برابر من مي ايستند و از آنها مي پرسم که کيستيد؟ آنها مرا از ياد مي برند و مي گويند: ما اهل توحيد از عرب هستيم. پس مي گويم: من احمد پيامبر عرب و عجم هستم. آنها مي گويند: ما از امّت تو هستيم اي احمد! به آنها مي گويم پس از من با اهل و عترتم و با کتاب پروردگارم چگونه رفتار نموديد؟ آنان مي گويند: کتاب را ضايع و پاره پاره نموديم و اما عترت تو را بر آن بوديم تا آنها را از روي زمين برداريم. پس، از آنان روي خود را مي گردانم و آنان تشنه کام و رو سياه بر مي گردند.
سپس پرچم ديگري بر من وارد مي شود که از پرچم نخست سياهتر باشد. به آنها مي گويم شما کيستيد؟ آنها مانند گروه قبلي مي گويند: ما از اهل توحيد هستيم، ما امت تو هستيم. به آنان مي گويم پس از من با ثقلين اصغر و اکبر، با کتاب خدا و با عترتم چگونه رفتار نموديد؟ مي گويند: با ثقل اکبر، مخالفت نموديم و ثقل اصغر را فرو گذاشتيم و آنان را در همه حال تار و مار نموديم. به آنها مي گويم از نزد من دور شويد. آنان تشنه کام و رو سياه مي روند.
سپس پرچم ديگري بر من وارد مي شود که نور افشاني مي نمايد. به آنان مي گويم! شما کيستيد؟ مي گويند: ما کلمه توحيد هستيم. ما امت محمدّيم و ما باقيماندگان اهل حق مي باشيم که کتاب پروردگارمان را برگرفتيم و حلال آن را حلال و حرامش را حرام دانستيم و ذريّه پيامبرمان محمدصلي الله عليه و آله را دوست داشتيم و آنها را ياري نموديم به آنچه خودمان را ياري کرديم، همراه آنان جنگيديم و با مخالفانشان نبرد کرديم. پس من به آنها مي گويم: مژده باد شمارا که من پيامبرتان محمد هستم! شما در سراي دنيا آن گونه بوديد که خود توصيف نموديد. سپس به آنان از حوض خود مي نوشانم و آنها سيراب مي روند. همانا جبرئيل مرا باخبر ساخته که امتم فرزندم حسين را در سرزمين کرب و بلا مي کشند که لعنت خدا برکشنده و فرو گذارنده او تا پايان روزگار باد...».
سپس حضرت از منبر فرود آمد و کسي از مهاجرين و انصار باقي نماند مگر اينکه به يقين دانست که حسين کشته مي شود (15) .
اينها بعضي از خبرهايي است که پيامبر صلي الله عليه و آله در مورد کشته شدن سبط و ريحانه اش بيان فرمود و از آنها شدت حزن و اندوه آن حضرت بر او را مي توان دريافت.
مسلمانان از اين اخبار به کشته شدن امام يقين کرده و در آن هيچگونه شکي نداشته اند،همچنانکه حضرت حسين عليه السلام نيز به آنها ايمان داشت و اين مطلب را در مواضع بسياري - که ضمن اين کتاب به آنها خواهيم پرداخت - بيان فرمود.
پاورقي:
(1) حاکم، مستدرک 179:3.
(2) حاکم، مستدرک 176:3. و در روايت ابن عساکر 62:13 از ام فضل است که گفت: روزي پيامبرصلي الله عليه و آله بر من وارد شد در حالي که حسين نزد من بود. پس او را گرفت و مدتي وي را بازي داد، سپس چشمانش اشکبار شدند، به او گفتم: چه چيزي تو را مي گرياند؟ فرمود: «اين جبرئيل است که مرا خبر مي دهد امتم اين پسرم را مي کشند».
(3) حاکم، مستدرک 398:4 کنز العمال 126:12. سير اعلام النبلاء 289:3. ذخائر العقبي، ص148.
(4) کنز العمال 126:12. طبراني، المعجم الکبير 116:3.
(5) مجمع الزوائد 187:9. و در تهذيب الکمال، 409:6، آمده است که پيامبر صلي الله عليه و آله خاکي که جبرئيل آن را آورده بود، گرفت و شروع به بوييدن آن کرد و مي گفت «واي بر کرب و بلا!».
(6) مجمع الزوائد 189:9.
(7) همان، ص191.
(8) مجمع الزوائد 189:9.
(9) ابن الوردي، تاريخ 233:1.
(10) طبراني، المعجم الکبير (در شرح حال امام حسين) 114:3.
(11) تاريخ الخميس 299:2.
(12) طبراني، المعجم الکبير 110:3.
(13) وليد بن يزيد بن عبدالملک بن مروان»، پادشاه فاسق که همه حرمتهاي خدارا هتک نمود و به حج رفت تا بربام کعبه شراب بنوشد و او بر اين امت از فرعون برامتش شديدتر بود، آن گونه که در حديث است. همو بود که مصحف را با تير زد و مسلمانان به سبب اظهار الحاد و بدعتها و آشکار کردن فسق، بر او خشم گرفتند و بر ضد وي شوريدند و اورا به قتل رساندند. اين مطلب در تاريخ خلفاء، ص252 - 250 آمده است.
(14) طبراني، المعجم الکبير 129:3. (در شرح حال حضرت امام حسين) مجمع الزوائد 190:9.
(15) الفتوح 219 - 216: 4.
نقش نگين انگشتر امام حسين علیه السلام
آن حضرت، دو انگشتري داشته؛ يکي از آنها عقيق بوده که بر آن «ان اللَّه بالغ امره» (1) نقش شده بود و ديگري همان است که در روز شهادتش، به غارت برده شد و بر آن نوشته شده بود: «لا إله إلّا اللَّه عدد لقاء اللَّه» و وارد شده است: «هر کس مانند آن، انگشتر خود سازد، براي او مانعي از شيطان خواهد بود» (2) .
استعمال عطر
آن حضرت، به عطر علاقه داشت و در سفر و حضر، مشک از او دور نمي شد و در مجلس او، بخور عود وجود داشت (3) .
خانه مسكوني امام حسين
نخستين خانه اي که با والدينش در آن ساکن شد، مجاور خانه عايشه بود و دري به مسجد داشت که به خانه فاطمه شناخته مي شد (4) .
پاورقي :
(1) در نور الابصار. ص253 آمده است که نقش نگين وي «لکل اجل کتاب» بوده است.
(2) دلائل الامامة، ص73.
(3) ريحانة الرسول، ص38.
(4) وفاء الوفاء.
القاب آن حضرت و آنچه از صفات بلند در وجودش بود، بر علوّ ذات وي دلالت دارد و آنها عبارتند از:
1 - شهيد.
2 - طيّب.
3 - سيّد شباب اهل الجنّه (سرور جوانان اهل بهشت).
4 - سبط (1) به اعتبار فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله که فرمود: «حسين، سبطي از اسباط است» (2) .
5 - رشيد.
6 - وفي (وفادار).
7 - مبارک.
8 - التابع لمرضاة اللَّه (پيرو رضاي خدا) (3) .
9 - الدليل علي ذات اللَّه (دليل و راهنما برذات حق).
10 - مطهر.
11 - برّ (نيکوکار).
12 - احد الکاظمين (يکي از فرو خورندگان خشم) (4) .
كنيه امام حسين
کنيه آن حضرت «ابو عبداللَّه» (5) بود و بسياري از مورخان گفته اند که وي کنيه اي غير از آن نداشته است (6) و گفته شده: کنيه اش «ابو علي» (7) مي باشد و مردم پس از شهادتش او را «ابو الشهداء و ابو الاحرار» کنيه دادند.
پاورقي:
(1) تحفة الازهار و زلال الانهار.
(2) بستاني، دائرة المعارف 47:7.
(3) نور الابصار، ص253. جوهرة الکلام في مدح السادة الاعلام، ص116.
(4) دلائل الامامة، ص73.
(5) الارشاد، ص198.
(6) الفصول المهمّة، ص170. نور الابصار، ص253.
(7) المناقب 78:4. انساب الاشراف، ج1، ق1.
در چهره امام حسين عليه السلام نشانه هاي جدش، پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله آشکار شد؛ زيرا در اوصاف خود همانند آن حضرت بود و در اخلاقي که پيامبر به آنها بر ديگر پيامبران، امتياز يافت نيز همانند وي گرديد.
«محمد بن ضحاک» اورا توصيف نموده گفت: «بدن حسين، شبيه بدن پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بود» (1) .
و گفته شده: «از ناف تا پاهايش، شبيه پيامبر صلي الله عليه و آله بود» (2) .
و حضرت امام علي عليه السلام فرمود: «هرکس دوست دارد که به شبيه ترين مردم به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ما بين گردن و دهان آن حضرت بنگرد، به حسن نگاه کند و هرکس دوست دارد که به شبيه ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله از گردن تا قوزک پا نگاه کند، از نظر خلقت و رنگ، به حسين بن علي بنگرد...» (3) .
بر چهره شريف آن حضرت، نشانه هاي امامت آشکار شد و چهره اش از درخشانترين چهره هاي مردم بود و آن گونه بود که «ابو کبير هذلي» مي گفت:
«واذا نظرت الي اسرة وجهه
برقت کبرق العارض المتهلل»
«هرگاه به خطوط چهره اش بنگري همچون ابرباران زا، برق مي زند».
بعضي از تذکره نويسان، آن حضرت را چنين وصف کرده اند:
«سفيد چهره بود و هرگاه درجايي مي نشست که در آن تاريکي بود، با سفيدي زيبايي و گردنش، آنجا روشن مي گشت» (4) .
و ديگري مي گويد: «جمالي عظيم داشت و نور درخشنده اي در پيشاني و گونه هايش بود که اطرافش را در شب تاريک، روشن مي ساخت و شبيه ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله بود» (5) .
و يکي از شهدا، از يارانش در شعر حماسي که سروده روز طف بود، آن حضرت را وصف کرده گويد:
له طلعة مثل شمس الضحي
له غرة مثل بدر منير
«طلعتي چون خورشيد هنگام بالا آمدن روز دارد و پيشاني او همچون ماه تابان است».
هيبت امام حسين علیه السلام
سيماي انبيا بر آن حضرت بود و در هيبت همچون جدّ خود بود که پيشانيها در برابرش به تواضع مي افتادند. يکي از جلادان پليس ابن زياد در وصف هيبت عظيمش مي گويد: «نور چهره اش و جمال هيبتش مارا از انديشيدن در مورد کشتن او به خود مشغول ساخت».
روز طف، ضربات شمشيرها و زخمهاي نيزه ها نور چهره اش را پنهان ننمود و در شکوه و زيبايي منظر، همچون ماه تمام بود و در اين باره «کعبي» مي گويد:
و مجرح ما غيرت منه القنا حسناً
و لا اخلقن منه جديدا
قد کان بدراً فاغتدي شمس الضحي
مذ ألبسته يد الدماء برودا
«وآن مجروحي که نيزه ها زيباييش را دگرگون نساختند و تازه اي از او را کهنه ننمودند».
«او ماه تمامي بود که به خورشيدي در بلنداي روز تبديل شد. آنگاه که دستهاي خون آلود، جامه هايي بر او پوشاند.
و هنگامي که سر مبارک آن حضرت را نزد ابن زياد بردند، از نور چهره اش در شگفت شد و گفت: «کسي همچون او زيبا نديده ام!».
«انس بن مالک» بر او اعتراض نمود و گفت: «مگر نه اين است که وي شبيه ترين آنان به رسول خدا بود؟» (6) .
و هنگامي که آن سر شريف را بر يزيد بن معاويه عرضه داشتند، از جمال هيبتش به حيرت افتاد و گفت: «من هرگز صورتي زيباتر از او نديده ام!».
پس يکي از حاضران به وي گفت: «او شبيه رسول خدا صلي الله عليه و آله بود» (7) .
راويان، اجماع دارند که وي در اوصاف و نشانه هايش همانند جدش حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله بود و در شباهت و صفات، با آن حضرت شباهت داشت و هنگامي که «عبيد اللَّه بن حر جعفي» به ديدار حضرتش مشرف شد، جانش از اقدام و اجلال او سرشار شد و اظهار داشت: «من هرگز کسي را نديده ام که زيباتر
وچشمگير تر از حسين باشد...».
بر چهره او سيماي پيامبران و هيبت متقيان آشکار شد و لذا چشم بينندگان خود را پر مي کرد و پيشانيها در برابرش به خضوع و احترام، خم مي شد.
پاورقي :
(1) طبراني، المعجم الکبير 123:3 از کتابهاي کپي شده کتابخانه عمومي حضرت امير المؤمنينعليه السلام.
(2) المنمق في اخبار قريش، ص424. مقريزي، خطط 285:2.الافادة من تاريخ الائمة السادة، از کتابهاي کپي شده کتابخانه عمومي امام حکيم.
(3) طبراني، المعجم الکبير 98:3.
(4) الافادة في تاريخ الائمة السادة.
(5) علي دره حنفي،محاضرات الاوائل و الاواخر، ص71. و در مصابيح السنة 188 - 187: 4 از انس آمده است که گفت: «هيچ کس از حسن بن علي به پيامبر صلي الله عليه و آله شبيه تر نبود و در مورد حسين گفت: شبيه ترين آنان به رسول خدا صلي الله عليه و آله بود» و در انساب الاشراف 5:3 آمده:«حسين، شبيه پيامبر صلي الله عليه و آله بود».
(6) بلاذري، انساب الاشراف، 5:3، نسخه خطي در کتابخانه عمومي حضرت امير المؤمنين عليه السلام.
(7) همان.
پيامبر صلي الله عليه و آله شخصاً سرپرستي امام حسين را به عهده گرفت و به وي توجهي فراوان داشت و روحش را با روح خود و عواطفش را با عواطف خويش آميخته ساخت. و بنابر آنچه مورخان مي گويند، انگشت ابهام خودرا در دهان وي مي گذاشت و آن حضرت، وي را پس از تولدش گرفت و زبانش را در دهان او گذاشت تا او را از تراوش نبوت، تغذيه دهد، در حالي که به او مي فرمود: «هان اي حسين! هان اي حسين! خداوند نپذيرفت جز آنچه را خود خواهد - يعني امامت را - که در تو و در فرزندانت باشد...» (1) .
و در اين باره «سيد طباطبائي» مي گويد:
ذادوا عن الماء ظمآناً مراضعه
من جده المصطفي الساقي أصابعه
يعطيه ابهامه آناً و آونة
لسانه فاستوت منه طبائعه
غرس سقاه رسول اللَّه من يده
وطاب من بعد طيب الأصل فارعه
«او را تشنه از آب بازداشتند، آنکه جدش مصطفي از انگشتانش به او مي نوشانيد».
«گاهي (انگشت) ابهامش را به او مي داد و گاهي زبانش را تا اينکه سرشتهايش از او پاي گرفت».
«نهالي که پيامبر خدا از دست خود آن را آبياري کرد و بعد از نيکي اصلش، شاخه ها نيز نيکو گرديد».
پيامبر صلي الله عليه و آله در جان نوزادش، بزرگواريها و مکرمتهايش را فرو ريخت تامثالي از او و ادامه اي براي زندگيش باشد و در نشر اهداف و حمايت از اصولش نماينده او گردد.
تعويذ پيامبر براي حسنين
(تعويذ»: پناه دادن، در پناه آوردن، حفظ کردن کسي. و نيز به معني دعاهايي که بر کاغذ مي نويسند و به گردن يا بازو مي بندند براي دفع چشم زخم و رفع بلا و آفت (فرهنگ عميد).) از عنايت پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به سبطينش و از علاقه شديد آن حضرت بر نگهداري آنها از هر بدي و هر شرّ، اين بود که بسيار پيش مي آمد که آنها را تعويذ مي کرد.
«ابن عباس» روايت کرده: «پيامبر صلي الله عليه و آله حسن و حسين را تعويذ مي کرد و مي فرمود: أعوذ بکلمات اللَّه التامة من کل شيطان و هامة و من کل عين لامة. و مي فرمود: ابراهيم اين گونه دو فرزندش اسماعيل و اسحاق را تعويذ مي کرد» (2) .
و «عبدالرحمان بن عوف» مي گويد: پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به من گفت: «اي عبدالرحمان! آيا نمي خواهي تو را تعويذي بياموزم که ابراهيم دو پسرش اسماعيل و اسحاق را به آنها تعويذ مي نمود و من دو پسرم حسن و حسين را... کفي باللَّه واعياً لمن دعا و لا مرمي وراء امر اللَّه لمن رمي...» (3) .
«خداوند براي کسي که دعا کند، کافي نگهدارنده اي است و جاي تير انداختني بعد از امر خدا براي هرکس که تيربيندازد، وجود ندارد».
اين امر، بر عمق محبت و عطوفتي دلالت دارد که پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به آن دو داشته و اينکه آن حضرت بيم از آن داشت که چشم حسودان آنها را بزند، پس آن دو را با اين دعا از چشم بد حفظ مي کرد.
پاورقي
(1) المناقب 50:4.
(2) ذخائر العقبي، ص134. مشکل الآثار 72:4.
(3) ذخائر العقبي، ص134.
پيامبر صلي الله عليه و آله شخصاً بيشتر مراسم شرعي تولد مولود مبارکش را به جاي آورد و اين اعمال را انجام داد:
اذان و اقامه
پيامبر صلي الله عليه و آله مولود بزرگوارش را در آغوش گرفت و در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپ او اقامه راخواند (1) و در خبر آمده است که: «اين عمل، نگهدارنده نوزاد از شيطان رجيم است» (2) .
نخستين صدايي که به گوش حسين عليه السلام رسيد، صداي جدش حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله بود؛ نخستين کسي است که به سوي خدا روي آورد و مردم را به طرف او خواند و سرود آن صدا: «اللَّه أکبر لا إله إلّا اللَّه...» بود.
پيامبر صلي الله عليه و آله اين کلمات را که جوهر ايمان و واقعيت اسلام را در بردارد، در جان فرزند نوزادش کاشت و او را به آنها تغذيه نمود و آنها از عناصر و ارکان وجوديش گرديد و در همه مراحل زندگيش، شيفته آنها شد، پس به سوي ميدانهاي جهاد شتافت و همه چيز را فدا کرد تا اين کلمات در زمين، بلندي يابد و نيروهاي خير و صلح، حاکم شود و نشانه هاي ارتداد جاهلي - که براي خاموشي نور خدا کوشا بود - درهم کوبيده و نابود شود.
نامگذاري
پيامبر صلي الله عليه و آله او را «حسين» ناميد همان گونه که برادرش را «حسن» نام نهاد (3) و مورخان مي گويند که عرب در جاهليتش اين دو نام را نمي شناختند تا فرزندان خودرا به آنها بنامند بلکه پيامبر صلي الله عليه و آله آنان را به وحيي از آسمان به اين نامها نامگذاري فرمود (4) .
و اين نام شريف، اسم عَلَمي شد براي آن ذات عظيمي که آگاهي و ايمان را در زمين منفجر ساخت و ياد آن، همه زبانهاي جهان را دربرگرفت و مردم شيفته آن شدند تا آنجا که نزد آنان شعار مقدسي براي همه نمونه هاي والا شد و شعاري براي هر فداکاري که بر اساس حق و عدل باشد.
اقوالي دور از واقع
بعضي از منابع تاريخ و اخبار، به صورتهايي گوناگون، مطالبي را در مورد نامگذاري حضرت حسين عليه السلام آورده اند که خالي از تکلّف و ادّعا نمي باشند و آنها عبارتند از:
1 - آنچه هاني بن هاني از علي عليه السلام روايت کرده که گفت: هنگامي که حسن به دنيا آمد، رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و فرمود: پسرم را چه نام نهاده ايد؟ گفتم: اورا «حرب» ناميده ام. فرمود: بلکه او «حسن» است. و هنگامي که حسين متولد شد، فرمود: پسرم را چه ناميده ايد؟ گفتم: او را «حرب» ناميده ام. فرمود: بلکه او «حسين» است و هنگامي که سومي به دنيا آمد، پيامبر صلي الله عليه و آله آمد و فرمود: پسرم را چه ناميده ايد؟ گفتم: «حرب». فرمود: بلکه او «محسن» است (5) .
به نظر ما اين روايت صحت ندارد؛ زيرا:
الف - سيرت اهل بيت عليهم السلام بر التزام دقيق به اسلام و عدم دور شدن از هيچيک از احکام آن استوار است و اسلام از ناميدن فرزندان به نامهاي جاهلي که نشانه عقب ماندگي و انحطاط فکري مي باشد، کراهت دارد. افزون بر اين، اين نام (حرب) اسم علمي است براي جدّ خاندان اموي که نماينده نيروهاي کينه توز و ستمکار بر ضد اسلام مي باشد، پس امام چگونه فرزندانش را به آن مي ناميده است؟!
ب - اعراض پيامبر صلي الله عليه و آله از نامگذاري سبط اولش به آن نام، موجب مي شد که امام را از نامگذاري بقيه پسرانش به آن، باز دارد.
ج - «محسن» به اتفاق مورخان در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله به دنيا نيامد، بلکه اندکي پس از وفات آن حضرت متولد شد و اين امر مؤکد مي سازد که روايت مذکور، ادعايي بيش نيست و صحت ندارد.
2 - «احمد بن حنبل» به سندش از امام علي عليه السلام روايت کرده گفت: هنگامي که حسن برايم متولد شد، وي را به نام عمويم «حمزه» ناميدم و وقتي که حسين به دنيا آمد، اورا به نام برادرم «جعفر» نام گذاشتم. پس رسول خدا صلي الله عليه و آله مرا فراخواند و فرمود: «خداوند مرا دستور داده تا نام اين دو را تغيير دهم، پس آن دو را حسن و حسين نامگذاري کن» (6) .
اين روايت نيز در ضعف، همچون روايت قبلي است؛ زيرا نامگذاري سبطين به اين دو نام، بر حسب مشهور، اندکي پس از تولدشان صورت گرفت و هيچ کس به آنچه احمد روايت کرده، نظر نداده است.
3 - طبراني به سندش از امام علي عليه السلام روايت کرده که فرموده است: «هنگامي که حسين به دنيا آمد، وي را به نام برادرم جعفر ناميدم، پس رسول خدا مرا فراخواند و به من دستور داد تا اورا حسين نام گذارم» (7) .
اين روايت در ضعف، با دو روايت قبلي هماننداست؛ زيرا حضرت امير المؤمنين عليه السلام در نامگذاري سبط و ريحانه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بر آن حضرت پيشي نجست و آن حضرت بود که - بر حسب آنچه مشهور بر آن است - وي را به اين نام، ناميد و روايات اهل بيت عليهم السلام بر آن اجماع دارند.
عقيقه
پس از گذشت هفت روز از تولد سبط پيامبر صلي الله عليه و آله آن حضرت دستور داد تا گوسفندي را برايش عقيقه کنند و گوشتش را براي فقرا تقسيم نمايند. و نيز دستور داد تا يک ران از آن گوسفند به قابله داده شود (8) و اين امر از جمله مواردي مي باشد که اسلام در زمينه هاي نيکوکاري و احسان، تشريع نموده است.
تراشيدن موي سر امام حسين
پيامبر صلي الله عليه و آله همچنين دستور داد تا موي سر فرزند نوزادش را بتراشند و هموزن آن را به فقرا نقره صدقه دهند (9) وزن آن، يک و نيم درهم شد (10) بر حسب آنچه در حديث آمده است و سر آن حضرت را با عطري مرکب از زعفران و مواد ديگر، بمالند و نهي فرمود از آنچه در جاهليت عمل مي شد که سر نوزاد را با خون مي ماليدند (11) .
ختنه
پيامبر صلي الله عليه و آله به اهل بيت خود فرمود تا نوزادش را در روز هفتم تولدش، ختنه کنند. پيامبر صلي الله عليه و آله ختنه طفل را در اين سن نورس، تشويق نمود؛ زيرا براي آن، پاکتر و طاهرتر است (12) .
پاورقي:
(1) کشف الغمة 3:2. تحفة الازهار و زلال الانهار.
(2) علي عليه السلام روايت کرده که پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: «براي هرکس نوزادي به دنيا آيد، در گوش راستش اذان بگويد و در گوش چپش اقامه بخواند؛ زيرا آن برايش عصمتي است از شيطان رجيم». و مرا در مورد حسن و حسين به اين کار امر فرمود و اينکه با اذان و اقامه، فاتحة الکتاب، آية الکرسي، آخر سوره حشر، سوره اخلاص و معوذتين را بخواند. اين مطلب در دعائم الاسلام 148:1 آمده است.
(3) الرياض النضرة.
(4) اسد الغابة 9:2. و در تاريخ خلفا، ص188 عمران بن سليمان روايت کرده گفت: حسن و حسين دو نام از نامهاي اهل بهشت مي باشند که عرب آنها را در جاهليت نشنيده بودند.
(5) نهاية الارب 213:18. الاستيعاب 384:1. تهذيب التهذيب 296:2. احمد بن حنبل، مسند 158:1.
(6) احمد بن حنبل، مسند 257:1.
(7) طبراني، المعجم الکبير 10:3.
(8) مسند امام زيد، ص 468. تحفة الازهار و زلال الانهار. و در کتاب الذرية الطاهرة، ص122 از عايشه روايت شده که رسول خدا صلي الله عليه و آله براي حسن و حسين، هر کدام دو گوسفند عقيقه کرد و در روز هفتم، براي آنها عقيقه نمود و فرمود: به نام وي ذبح نماييد و بگوييد: «بسم اللَّه اللهم لک و اليک هذه عقيقة فلان» و اين روايت را حاکم در مستدرک 237:4 آورده و گفته راوي آن سوار است و او ضعيف مي باشد و مشهور ميان فقها استحباب ذبح يک گوسفند در عقيقه است.
(9) الرياض النضرة. ترمذي، صحيح، نور الابصار، ص253.
(10) دعائم الاسلام 187:2.
(11) بحار 239:43.
(12) جواهر الاحکام، 260:31. و در آن آمده که رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: «پسرانتان را در روز هفتم پاک گردانيد (ختنه کنيد) که آن پاکتر و طاهرتر است و براي سرعت روييدن گوشت، مناسب تر ميباشد و اينکه زمين چهل روز از بول شخص ختنه نشده، نجس مي گردد...».
سبط پيامبر صلي الله عليه و آله در سال چهارم هجري (1) ، چشم به دنياي وجود گشود. و گفته شده که در سال سوم بوده (2) و راويان در مورد ماه ولادت آن حضرت، اختلاف دارند و اغلب بر آنند که در ماه شعبان و در روز پنجم از آن مي باشد (3) و بعضي از آنان روز ولادت را معين نکرده اند بلکه گفته اند چند شبي از شعبان گذشته، به دنيا آمد (4) و بعضي از مورخان اين موضوع را ناديده گرفته و به گفتن اينکه در شعبان به دنيا آمده اکتفا نموده اند (5) و بعضي از بزرگان بر اين باورند که آن حضرت در آخر ربيع الاول ولادت يافته و اين بر خلاف مشهوراست پس توجهي به آن نمي شود (6) .
پاورقي:
(1) ابن عساکر، ترجمة امام الحسين عليه السلام ص 38. تهذيب الاسماء 163:1. مقاتل الطالبيين، ص84. مقريزي، خطط 285:2. بستاني، دائرة المعارف 48:7. جوهرة الکلام في مدح السادة الاعلام، ص116. الافادة في تاريخ الأئمة السادة از يحي بن الحسين (متوفي 424 ه) از کتابهاي کپي شده کتابخانه امام حکيم. الذريّة الطاهرة از کتابهاي خطي کتابخانه عمومي حضرت امير المؤمنين عليه السلام. مجمع الزوائد 194:9. اسد الغابة 18:2. الارشاد، ص198.
(2) اصول کافي 463:1. مقريزي، خطط 285:2. الاستيعاب (چاپ شده در حاشيه الاصابة) 392:1.
(3) طبراني،المعجم الکبير از مخطوطات کتابخانه حضرت امير المؤمنين عليه السلام. تحفة الازهار و زلال الانهار از مخطوطات کتابخانه عمومي امام کاشف الغطاء. مقريزي، خطط 285:2.
(4) امتاع الاسماع،ص187. اسد الغابة 18:2 الذرية الطاهرة، ص101.
(5) فتح الباري في باب مناقب الحسن و الحسين عليه السلام 75:7.
(6) المقنعة، ص467. التهذيب 41:6. الدروس 8:2.
هنگامي که مژده تولد سبط پيامبر اکرم به آن حضرت داده شد، بلا فاصله به خانه بضعه اش فاطمه عليها السلام شتافت، در حالي که قدمهايش را سنگين بر مي داشت و غم و اندوه بر او چيره گشته بود، پس با صدايي گرفته و اندوهناک صدا زد: «اي اسما! پسرم را نزد من بياور».
اسما، وي را به آن حضرت داد. پيامبر اورا در آغوش گرفت و بسيار بر او بوسه زد، در حالي که گريه را سر داده بود. اسما پريشان شد و گفت: «پدر و مادرم فداي تو باد از چه رو مي گريي؟!».
پيامبر صلي الله عليه و آله در حالي که چشمانش از اشک پر بود، به وي پاسخ داد: «بخاطر اين پسرم مي گريم».
حيرت و سرگرداني بر او دست يافته بود و معناي اين پديده و موضوع آن را درک نمي کرد. پس به سخن آمد و گفت: «او هم اکنون به دنيا آمده است».
پيامبر با صدايي از غم و اندوه، بريده به وي پاسخ داد و فرمود: «گروه جفاکار بعد از من او را مي کشند، خداوند شفاعتم را از آنان دور سازد...».
سپس با اندوه برخاست و اسما را محرمانه گفت: «به فاطمه خبر مده چرا که وي تازه فارغ شده است...» (1) .
پيامبر صلي الله عليه و آله غرق در اندوه و غم، از خانه بيرون رفت؛ زيرا او از غيب خبر يافته بود چه مصيبتها و بلاهايي که هر موجود زنده اي را سراسيمه مي سازد، بر اين فرزندش خواهد گذشت.
پاورقي :
(1) مسند امام زيد، ص 468 و در امالي صدوق، ص199 آمده است که پيامبر صلي الله عليه و آله حسين را بعد از تولدش گرفت و سپس در حالي که مي گريست، وي را به صفيه دختر عبدالمطلب سپرد و گفت: «خداوند لعنت کند قومي را که کشنده تو باشند و اين را سه بار فرمود». صفيه گفت: پدر و مادرم فدايت باد! چه کسي اورا مي کشد؟ فرمود: «گروه جفا کار از بني اميه».
نوزاد نخست
درخت نبوت و شجره امامت، ذرّيّه طاهره اي را چون شاخه هايي از خود جدا کرد که امتداد رسالت پس از حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله مي باشد. نخستين نوزاد، ابو محمد زکي بود که جان پيامبر صلي الله عليه و آله از شادي وي لبريز شد، پس توجه به وي را آغاز کرد و او را با نمونه ها و کرامتهاي نفسانيش تغذيه مي کرد، کرامتهايي که بازتابش سراسر جهان را در برگرفته است. (1) .
تنها روزهاي اندکي که بعضي مورخان آنهارا 52 روز (2) نوشته اند، سپري شد، سيده زنان، حمل جديدي را داشت که حضرت رسول صلي الله عليه و آله و ديگر مسلمانان بابي صبري منتظر بودند در حالي که همه اميدوار و آرزومند بودند که خداوند آن ستاره را با ستاره اي ديگر همراه سازد تا آسمان امت اسلامي را روشن سازند و امتدادي براي حيات رهايي بخش عظيم باشند.
رؤياي ام الفضل
سيده ام الفضل دختر حارث (3) ، رؤياي عجيبي را ديد که تعبير آن را متوجه نشد. پس به سوي رسول خدا صلي الله عليه و آله شتافت و به آن حضرت گفت: «من خواب آشفته اي ديدم که قطعه اي از بدن تو افتاد و در دامن من قرار داده شد».
پيامبر صلي الله عليه و آله هراس وي را بر طرف ساخت و او را مژده خير داد و فرمود:
«خير ديده اي! ان شاء اللَّه، فاطمه پسري به دنيا مي آورد و در دامن تو قرار مي گيرد...».
روزها به سرعت گذشت و فاطمه سرور زنان، حسين را به دنيا آورد و او در دامن ام الفضل بود به همان گونه که پيامبر صلي الله عليه و آله خبر داده بود (4) .
پيامبر صلي الله عليه و آله در انتظار طلوع ستاره مولود جديد باقي ماند که زندگي پاره تنش به او درخشان شود، او عزيزترين با قيماندگان نزد وي از پسران دخترانش بود.
مولود مبارك
سرور زنان عالميان، نوزاد بزرگوارش را به دنيا آورد که هيچ بانويي از دختران حوّا، نه در عصر نبوت و نه بعد از آن همانند او را نزاييده بود که برکتي عظيم تر و سودي بيشتر از او براي انسانيت داشته باشد. پس پاکتر، طاهرتر و درخشانتر از او نبوده است.
دنيا به وي درخشان شد و انسانيت در همه نسلهايش به وي خوشبخت گرديد. مسلمين به او مفتخر شدند و ياد اين مناسبت را گرامي داشتند و هر سال به آن مفتخر و سرافراز گشتند.
وزارت اوقاف مصر در مسجد حسيني، به همين مناسبت جشني رسمي برپا مي کند و اين مناسبت عظيم را گرامي مي دارد همچنانکه در بيشتر مناطق جهان اسلام، مراسمي برپا مي گردد.
در آفاق يثرب، بازتاب اين خبر شادي بخش، پيچيد. امهات مؤمنين و ديگر بانوان از زنان مسلمان به خانه سرور زنان شتافتند و اورا بخاطر فرزند جديدش تبريک گفتند و با وي در سرور و شاديهايش مشارکت نمودند.
پاورقي
(1) شرح مفصلي در مورد ولادت امام پاک ابو محمد عليه السلام در کتاب خودمان زندگاني امام حسن عليه السلام 56 - 49: 1 بيان نموده ايم.
(2) ابن قتيبه، المعارف، ص158.
(3) ام الفضل»: لبابه کبري همسر عباس بن عبدالمطلب، نخستين بانويي است که بعد از حضرت خديجه بنت خويلد در مکه مسلمان شد. وي نزد پيامبر صلي الله عليه و آله جايگاهي داشت و آن حضرت به ديدنش مي رفت و در خانه اش استراحت قيلوله مي نمود. احاديث فراواني را از آن حضرت روايت کرده است. وي براي عباس، فضل، عبداللَّه، عبيداللَّه، قثم، عبدالرحمان و ام حبيب را به دنيا آورد.
«عبداللَّه بن يزيد هلالي» در باره او گفته:
ما ولدت نجيبة من فحل
بجبل نعلمه أو سهل
کستة من بطن أم الفضل
أکرم بها من کهلة و کهل
عم النبي المصطفي ذي الفضل
وخاتم الرسل و خير الرسل
«هيچ بانويي از هيچ مردي در کوه و يا در دشت که ما مي شناسيم، به دنيا نياورد».
«همچون شش فرزندي که از شکم ام فضل بودند، او را گرامي بدار و شويش را».
«که عموي پيامبر مصطفي دارنده فضل و خاتم پيامبران و بهترين رسولان بود».
شرح حال وي در هريک از کتابهاي طبقات کبري 278:8، الاصابة 464:4 و الاستيعاب آمده است.
(4) مستدرک صحيحين 176:3.و در مسند فردوسي،ام الفضل گفت: «ديدم که گويي اندامي از رسول خدا صلي الله عليه و آله در خانه ام بود، پس از آن دلتنگ شدم و نزد آن حضرت رفتم و موضوع را به وي گفتم.
حضرت فرمود: آري، همان است. پس فاطمه حسين را به دنيا آورد، پس اورا شير دادم تا از شير گرفته شد».
و در تاريخ الخميس 418:1 آمده است که اين خواب پيش از تولد امام حسن عليه السلام بوده است.